تبليغاتX
تیمچه نوید الدوله

یکشنبه هشتم آذر 1388

شصت وپنج با شصت وچهار مساوی !!!

 

 

چینی ها اعلام کردند شصت وپنج با شصت وچهار مساوی !!!

 

نوشته شده توسط در 17:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم آذر 1388

نامه نرگس کلهر به برادرش!!!

 
اظهار کمالات خانواده محترم دولت!!!
 
بیست و پنجم آبان 1388 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
برادر عزیزم، نمی دانم در آینده چگونه مردی خواهی شد مردی چماق بدست یا آزادی خواهی بی پدر! اما می دانم هر آنچه در انتظار تو است سخت و دردناک است.
 
 
زمانی که خواندن و نوشتن نمی دانستم پدر برای جزئی ترین خطاهای ما فریاد می زد خواهرانم من را در آغوششان می فشردند مادر عاجزانه بارها عذر خواهی می کرد و من در گوشه تاریک اتاق در انتظار پایان جنجال زمان را سپری می کردم در آن زمان آرزویم این بود برادری می داشتم که در مقابل پدر می ایستاد بدنش مثل من نمی لرزید و به جای فریاد بغض تمام وجودش را فرا نمی گرفت اما امروز دیگر اینجا در فاصله ای فرسنگها دورتر از مکانی که تو در آن هستی دیگر خبری از عربده نیست او اکنون پیش تو است و من نگران آرزوهای کوچک تو هستم و نبود آغوش گرم یک خواهر در کنار. 
سخت گیری های پدر هرچه بود علاقه ما را نسبت به خودش کم نمی کرد. او برای من یک اسطوره بود بالاخص زمانی که در سکوت و آرامش مشغول کشیدن نقاشی بود نه یک کلمه حرف می زد و نه به جایی غیر از مقوای نقاشی اش نگاه می کرد. آنقدر در صورت اش آرام بود که به سختی می توانستم شب بحرانی گذشته را بخاطر بیاورم. نمی دانم این روزها پدر خطوط مواج و رنگهای درخشان را به روی کاغذ به  حرکت در می آورد یا نه؟ آیا با تو از سبک های هنری خواهد گفت؟ از تجربه سفرهایش؟ از تمرین های تاتر در جوانیش؟ اکنون در یک اتاق کوچک واقع در یک کمپ پناهندگی در کشور آلمان نشسته ام با نگاه به این دو دختر کرد و آفریقایی از خودم می پرسم: پدر آرمانی من به یکباره چه شد؟ من اینجا چه می کنم؟ و چه بر ما گذشت که به اینجا رسیدیم؟ خوب به خاطر می آورم اولین کتابی که پدر به من داد کتابی با عنوان قلعه حیوانات نوشته جرج ارول بود. در آن زمان حدود ۹ سال سن داشتم. کتابی با متنی روان و داستانی گیرا در باب شکل گیری و افول یک انقلاب. جلد کتاب را هنوز یادم هست. خواندن اش را یک روزه تمام کردم اما پیش خود نگه اش داشتم و هروز طرح روی جلد اش را که نقاشی چند حیوان بود بدقت نگاه می کردم. همان موقع پدر  تفسیر کاملی از داستان این کتاب برایم کرد و مثالهایی عینی از آن آورد. من مجذوب تبحر نویسنده و تفاسیر پدر شدم. بعید می دانم که در این روزها زمانی که تو توانایی خواندن و نوشتن را پیدا کنی پدر این کتاب با ارزش را به تو امانت بدهد اما امیدوارم در اولین فرصت آن را بخوانی. حتی می توانی از پدر بپرسی که آیا این کتاب را همچنان دارد یا نه؟ نمی دانم دقیقا به تو چه جوابی بدهد؟ شاید بگوید هرگز این کتاب را نخوانده است و یا نمی دانم کجا گذاشته ام!
این گونه جواب های عجیب و غریب پدر تجربه ای بود که حدود ۵ سال پیش من را حیرت زده کرد. پس از شنیدن این گونه پاسخها از جانب او فاصله ای عمیق بین خود و پدر احساس کردم. فاصله ای که یک شبه ایجاد نشد. فاصله ای که محدود به دفتر ریاست جمهوری و خانه کوچک ما نبود. فاصه ای که امروز در بارزترین نمونه اش پدر را مجاب کرد که دختران اش را دشمن خود و ایدئولوژی هایش  بپندارد.
مسیری که در آغاز جوانی ام با ورود به جامعه برای خودم برگزیدم راهی نبود که به همراهی پدر منتهی شود. اطرافیان به آنگونه نبودند که پدر در آن سالها در موردشان قضاوت می کرد و من دیگر بی چون و چرا پذیرنده سخنان اش نبودم. ایده های فیلم های کوتاه ام برای پدر بی ارزش شده بود و پیشنهادهایش برای ساختن فیلمهای سفارشی من را به وحشت می انداخت. به ظاهر فیلم سازی را  کنار گذاشتم تا دیگر پدر از من نخواهد که در جشنواره های ایمان نور و نبوت … شرکت کنم. برادرم فاصله ها بیشتر شد و پدر خشمگین تر و من تنها تر آن هم فقط بخاطر یک دلیل: تفکری مستقل
 لحظات خوبی است برای یادآوری زندگی ام. تردید ندارم که تا آن زمان که تفکری نداشته باشی و توان تجزیه و تحلیل امور پیرامونت را نداشته باشی پدر همیشه در کنارت خواهد ماند. تنهایی از لحظه ای آغاز می شود که اطراف ات راببینی. خاطرات را در ذهن ات مرور کنی و فراموشی را کنار بگذاری.
می دانی هیچ چیز سخت تر از آن نیست که زندگی ات را به طور کامل تغییر بدهی. آینده ای نا معلوم را برای خودت انتخاب کنی و تصویر پدرت را در گوشه ی ذهنت برای همیشه بایگانی کنی. ولی برادرم این  راهی است که باید رفت که در غیر این صورت چاره ای جز یک عمر سکوت باقی نخواهد ماند.
نوشته شده توسط در 23:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آبان 1388

اندر مکر زنان!!!

آورده اند  مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب

" حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت

آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد،

به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان

در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر

هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ،

مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم... کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود

بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :

 " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.

 

نوشته شده توسط در 10:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم آبان 1388

دکتر شریعتی و دکتر مصدق

دکتر شریعتی

 

دموکراسی میگوید: رفیق حرفت را خودت بزن نانت را من می خورم !
مارکسیسم میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم!
فاشیسم میگوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن!
اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما میگوییم !!
دکتر مصدق
 

زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسيدگی به دعاوی انگليس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پيشاپيش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روی صندلی نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، يکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا برای نماينده هيات انگليسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روی همان صندلی نشست ...

جلسه داشت شروع می شد و نماينده هيات انگليس روبروی دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد جلسه شروع شد و قاضی رسيدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماينده انگلستان نشسته ايد ، جای شما آن جاست !

کم کم ماجرا داشت پيچيده می شد و بيخ پيدا مي كرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت : شما فكر می کنيد نمی دانيم صندلی ما کجاست و صندلی نماينده هيات انگليس کدام است ؟! نه جناب رييس ؛ خوب می دانيم جايمان کدام است اما علت اينكه چند دقيقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجای ديگران نشستن يعنی چه ؟ او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد!


نوشته شده توسط در 17:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آبان 1388

استقبال سرد از احمدی نژاد!


استقبال سرد مجاوران و زائران امام رضا از احمدی نژاد

 

احمد نژاد همان‌گونه که انتظارش می‌رفت با استقبال بسیار سرد مشهدی‌ها مواجه شد. به گزارش خبرنگار موج سبز آزادی در مشهد، رئیس دولت کودتا که بدون استقبال تولیت آستان قدس رضوی، آیت‌الله طبسی در این شهر حاضر شده بود از استقبال مردم نیز بی‌نصیب ماند.

قرق صحن هشتاد هزار نفری برای هزار نفر!

 




بنا بر آمارهاي آستان قدس رضوي، ظرفيت كامل صحن جامع رضوي هشتاد هزار نفر است، يعني زماني كه از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب از جمعیت پر شده باشد، ظرفيت نهايي‌ این هشتاد هزار نفر است، حال آنكه هنگام سخنراني احمدي نژاد، يك چهارم فضاي صحن فرش شده بود و همان فضا را هم از جمعیت خالی بود.

احمدي نژاد همزمان با آغاز اذان و نماز جماعت سخنرانی خود را آغاز کرد تا مردم را به بهانه خواندن نماز در محل سخنرانی جمع کنند. همان تعداد کمی هم که روی فرش‌ها حضور داشتند در واقع برای به جا اوردن نماز جماعت صف بسته بودند. احمدی‌نژاد که به دلیل کمبود مخاطب نتوانسته بود سخنرانی خود را به موقع ایراد کند، در اقدامي بی‌سابقه، نماز جماعت را با اجازه از امام جمعه مشهد-علم الهدي- بيست و پنج دقيقه به تاخير انداخت.

گفتنی است که تدارک وسیعی برای جلب حمایت و حضور مردم در هنگام سخنرانی رئیس دولت کودتا از سوی حامیانش در مشهد دیده شده بود. به عنوان مثال، دور تا دور صحن جامع رضوي پر بود از كيسه‌هاي آبي رنگ برای نوشتن نامه به رياست جمهوري و در طول خيابان‌های منتهی به حرم نیز هم يك خودروي پژو گشت مي‌زد تا نامه‌های مردم را جمع کند. ناگفته نماند که تعداد زیادی از دانش‌آموزان دبستان و راهنمایی براي پر كردن محل سخنرانی از طرف مدرسه‌ها به سمت حرم بسیج شده بودند. قسمت جلوي جايگاه - نزديك دوربين تلوزيون - هم ساعت‌ها قبل توسط خودي‌ها پر شده بود.

این اولین بار نبود که محمود احمدی‌نژاد در مشهد با این استقبال کرد مواجه می‌شد. تا کنون وی دو بار بعد از وقایع ۲۲ خرداد به مشهد سفر کرده است و در هر دو بار هم با اسقبال سرد مردم علی‌رغم تلاش‌های مکرر برای بسیج آدم‌ها به محل سخنرانی و نیز عدم استقبال تولیت آستان قدس رضوی مواجه شده است.

دانش‌اموزانی که برای پر کردن محل سخنرانی از مدارس آورده شده بودند:



صحنی که هیچ‌گاه پر نشد


زواری که شیرینی زیارت را به تلخی دروغ ترجیح دادند



نوشته شده توسط در 19:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم آبان 1388

خارجیهای جنایتکار!!!

تصاویری که هیچگاه از تلویزیون ایران پخش نخواهد شد !! 

 


 

11966232341215206.jpg


11966232342442605.jpg

1196623234thumb2_8029111.jpg

11966232341270792.jpg

11966232341518484.jpg

11966232342054891..jpg


11966232344196820.jpg

11966232345005420.jpg

11966232345215338.jpg

11966232345316054.jpg

11966232345915335.jpg

11966232347052668.jpg

11966232348074762.jpg

11966232348670488.jpg

11966232349242841.jpg

11966232349835371.jpg

نوشته شده توسط در 13:15 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

عجیب ترین زندان های جهان!!

 

عجیب ترین زندان های جهان

 

زندان سن پدرو در بولیوی




 


زندان سن پدرو بزرگرترین زندان بولیوی است که ظرفیت آن 1500 نفر است.. از بیرون با دیوار های ضخیم و برج های نگهبانی کاملا شبیه به یک زندان است اما وقتی وارد می شوید دیگر خبری از زندان نیست. کودکانی که در حیاط زندان بازی می کنند، رستوران، سلمانی، مغاز های کوچک و حتی هتل این زندان، آن را شبیه به یک شهر کوچک کرد ه است تا زندان. در این زندان از محافظ، مامور ، میله های زندان و لباس فرم خبری نیست. سلول ها در این زندان اجاره داده می شوند و یا اگر زندانی بخواهد می تواند آن را تا زمان اتمام محکومیت خریداری کند. تعدادی از زندانیان با کار کردن در مغازه های زندان، رستوران و یا انجام کار های زندان امرار معاش می کنند و تعدادی نیز با ساخت صنایع دستی و فروش آنها خارج از زندان پول در می آورند. برخی از زندانیان با خانواده های خود زندگی می کنند و فقط همسران و بچه های آنها می توانند برای خرید و یا فروش اجناش از زندان خارج شوند. همانند یک شهر واقعی خانه ها- سلول ها- در قسمت های مختلف زندان قیمت های متفاوتی دارند. به عنوان مثل سلول های قسمت Los pinos، نسبت به دیگر قسمت های زندان اجاره ی بالاتری دارند، بزرگتر و مجهز به آشپزخانه، سرویس بهداشتی مجزا هستند . قیمت خرید این سلول ها بین 1000 تا 15000 دلار است. در قسمت های محروم این زندان گاهی دو خانواده مجبورند که در یک سلول با هم زندگی کنند.
توریست ها نیز می‌توانند آزادانه از این زندان دیدن و اگر مایل باشند در هتل این زندان اقامت کنند.




زندان سیبو در فیلیپین




 


حتی جنایتکارن، قاچاقچیان هم به تفریح و سرگرمی نیاز دارند! در زندان سیبو با 1500 زندانی به تفریح زندانیان بیش از هر چیز توجه می شود. مسئولین این زندان برای اینکه فضای زندان را به محیطی شاد و پویا تبدیل کنند اقدام به تشکیل یک گروه رقص موزیکال با استفاده از خود زندانین نموده اند. این گروه در داخل و حتی خارج از زندان برنامه اجرا می کند و طرفدارن خاص خود را دارد.


 

زندان 5 ستاره اتریش


نه اشتباه نکنید آنچه مشاهده می کنید تصویر یک ساختمان اداری شیک و مدرن نیست بلکه زندان 5 ستاره اتریش است. تا به حال فکر کردید که چرا کشور اتریش بالاترین امار سرقت از منزل را در میان دیگر کشور های جهان دارد- امار سرقت در این کشور 40 درصد بیشتر از آمریکا است- از آنجا که این زندان 5 ستاره مختص به جرایم سبک است، سارقان به این امید که در این زندان زندانی شوند دست به دزدی می زنند.




زندان کرستی در روسیه




 


زندان کرستی که در سن پترزبورگ واقع شده است شلوغ ترین زندان جهان است. ظرفیت این زندان 3000 نفر است اما در حال حاضر حداقل 10 هزار نفردر آن زندانی هستند. . گفته می شود که در این زندان فضای اعلام شده برای هر زندانی ۴متر مربع است و هر زندانی به دلیل ازدیاد جمعیت فقط می تواند ۱۵ دقیقه در هفته استحمام کند.



زندان سارک در جزیره گورنزی


زندان “سارک” در جزیره گورنزی(بین فرانسه و انگلیس) کوچکترین زندان جهان است. گنجایش این زندان دو نفر بیشتر نیست و درسال ۱۸۵۶ میلادی ساخته شده است. مجرم هایی که به یک روز زندان محکوم می شوند در این زندان زندانی می شوند.


زندان آدکس در فلورنس 


زندان آدکس در شهر فلورنس در ایالت کولورادو آمریکا پرامنیت ترین زندان جهان است که فرار از آن غیر ممکن است. این زندان در سال 1994 تاسیس شده و به دلیل ضریب امنیتی بسیار بالا فقط جنایتکاران خطرناک را در آن نگهداری می‌کنند. در آنجا زندانیان هیچ‌گونه ارتباطی باهم ندارند و تنها 9 ساعت در هفته می توانند از سلول های خود خارج شوند. به دلیل نداشتن پنجره ، زندانیان کاملا از نور خورشید محروم هستند.


زندان آرانجوئز در اسپانیا



 


زندان آرانجوئز واقع در 40 کیلومتری جنوب شهر مادرید تنها زندان جهان است که مختص به زن و شوهر های خلافکار است. این زندان دارای 36 سلول خانوادگی ، یک مهدکودک و زمین بازی است تا پدر و مادر های خلافکار بچه های خود را نیز در زندان در کنار خود داشته باشند.


زندان باستویی



زندان جزیره باستویی در نروژ «سبزترین» زندان جهان است. در این زندان که ضریب امنیتی آن بسیار کم است انرژی مورد نیاز ار طریق صفحات خورشیدی تامین می شود، اغلب مواد غذایی مورد نیاز، در خود زندان تولید می شوند و کاملا طبیعی هستند. زندانیان در این زندان یاد می گیرند که با محیط زیست دوست باشند و از ان محافظت کنند.


زندان سرسو چتومال در مکزیک




 

زندان سرسو چتومال تنها زندان جهان است که زندانیا ن به جای درگیری و خشونت ، اختلاف خود را در رینگ بوکس و با انجام دو راند بوکس حل کنند. غذای خوب، فعالیت های ورزشی و فرهنگی متنوع و سلول های شیک این زندان ، موجب شده تا اغلب زندانیان تمایلی به ترک آن نداشته باشند.


زندان آلکاتراس در کالیفرنیا





 

مشهور ترین زندان دنیا " آلکاتراس" در خلیج سانفرانسیکو در ایالت کالیفرنیا است. شهرت این زندان در این است که از امنیت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و در طول 29 سال فعالیت هیچ‌کس نتوانست از آن فرار کند. تمام کسانی که قصد فرار از این زندان را داشتند دستگیر شده‌اند. دور تا دور این زندان را آب فرا گرفته است. هم اکنون این زندان بسته شده است و به یک تفریگاه تبدیل شده است.

 

زندان کهریزک!

زندان کهریزک تنها زندان در دنیاست که از زمان قرون وسطی تا کنون مشابه آن وجود نداشته است. در این زندان هیچ بازگشتی وجود ندارد و ورود به آن مساوی با وارد شدن به مثلث برموداست! با این تفاوت  که در آنجا یکدفعه ناپدید می شوی بدون شکنجه ولی درکهریزک ناپدید می شوی با شکنجه!

 

نوشته شده توسط در 20:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

دختر کلهر مشاور احمدی نژاد به آلمان پناهنده شد!!!

 

 

kalhor-2261

دختر مشاور احمدی نژاد به آلمان پناهنده شد

 

نرگس کلهر، فرزند مهدی کلهر مشاور رسانه ای محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری ایران بعد از شرکت در جشنواره فیلم حقوق بشر نورنبرگ آلمان، از آن کشور تقاضا پناهندگی کرده است.

خانم کلهر برای نمایش فیلم "دار خیش" که در باره شکنجه است، به آلمان سفر کرده بود اما آنطور که به بی بی سی فارسی گفت بعد از شرکت در این جشنواره و انتشار اخبار مربوط به آن، به دلیل نگرانی از احتمال برخورد دولت، تصمیم گرفته درخواست پناهندگی کند.

این در حالی است آقای کلهر در گفتگو با خبرگزاری مهر گفته "گمان می کنم که او (نرگس) توسط دشمنان مملکت اغفال و نقش ابزار تبلیغاتی آنها را ایفا کرده است."

مشاور رئیس جمهور ایران به دخترش توصیه کرده "ابزار دشمن علیه کشورش نشود و راهی را نرود که بازگشتی در آن وجود ندارد."

خانم کلهر در پاسخ پدرش به بی بی سی فارسی گفت که اگر توسط دشمنان اغفال شده بود، حتما جای بهتری برای ماندن به او داده می شد و دیگر لازم نبود که به کمپ پناهندگان برود.

خانم کلهر که 25 سال دارد، گرافیک و سینما خوانده و فیلم "دار خیش" را با اقتباس از رمان فرانتس کافکا ساخته است. در این فیلم به وسیله دستگاه شکنجه که "خیش" نام دارد گناه زندانیان بر بدن آنها حک می شود و خانم کلهر این بخش را با تاریخ ایران پیوند داده است.

این فیلم یک سال پیش ساخته شده و خانم کلهر آن را برای جشنواره فرستاده و از آن طریق به آلمان آمده است.

آقای کلهر در انتخابات ریاست جمهوری چهار سال پیش از آقای احمدی نژاد حمایت کرد و ظاهرا همین مسئله به جدایی از همسرش که در دانشکده صدا و سیما تدریس می کند، منجر شده است.

آقای کلهر می گوید که "مادر او (نرگس) به دلیل این که من با آقای احمدی نژاد در همان سالها (84) همکاری می کردم، درخواست طلاق کرد و این امر نیز محقق شد."

آقای کلهر گفت: "پس از جدا شدن بنده از همسرم، نرگس به خواست خود با مادرش زندگی می کرد."

مشاور رئیس جمهوری ایران تاکید کرده که در یک سال گذشته فرزندش را ندیده است و اگر "نرگس پارچه سبز به دستش بسته و با رسانه های غربی مصاحبه کرده به خود او مربوط است."

آقای کلهر اواخر سال گذشته کتابی به نام "نامه هایی به فرزندم در باره آزادی" نوشته و آن را به دخترش نرگس تقدیم کرده است

 

 

نوشته شده توسط در 19:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

اولين ديدار «امت فاکس» از رستوران سلف سرويس!

 

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از
رستوران سلف سرويس؛

 هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن
زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين
نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او
از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه
بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل
بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من
حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي
به من نشان دهد.. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي
پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه
پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به
قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره
کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد،
انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن
را ميل کنيد

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي
غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس
است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما
قرار دارد.. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن
چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده
ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از
جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي
خواهيم،برگزينيم.

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد ...

نوشته شده توسط در 17:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

میرحسین موسوی , از گذشته تا کنون

 

میرحسین موسوی , از گذشته تا اکنون
 
 








































نوشته شده توسط در 8:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

من یک انسانم... (غادة السمان)

 

غادة السمان (تیمچه نویدالدوله)

من یک انسانم

 غادة السمان  شاعره ای توانا از سوریه



 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم

 

غادة أحمد السمان هي كاتبة وأديبة سورية ولدت في دمشق عام 1942 لأسرة شامية عريقة

نوشته شده توسط در 22:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مهر 1388

آقای احمدی نژاد و سازمان ملل ...

 

 

 

حاشیه سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل

عکس اول مربوط به سخنرانی آقای اوباما و عکس دوم مربوط به سخنرانی آقای احمدی نژاد!!

 احمدی نژاد (تیمچه نویدالدوله)

 

 

 احمدی نژاد (تیمچه نویدالدوله)

 

 

نمیدانیم از دیدن این صندلی های خالی باید خوشحال بشویم یا ناراحت...

 


صحنه اي که مانند تير در قلب مادر "ندا" نشست

 

هنگامي که خبرنگار شبکه سي بي اس در جريان مصاحبه با احمدي نژاد در مورد مرگ ندا آقا سلطان و ساير کشته شدگان سؤالي را مطرح نمود و عکسي از آنها به احمدي نژاد نشان داد ، محمود احمدي نژاد با نشان دادن عکس "مروه الشربيني" پاسخ خبرنگار را داد.

صحنه اي که ميليون ها ايراني را شوکه کرده است و مانند تير در قلب مادر ندا و ساير قربانيان حوادث پس از انتخابات نشست ، احمدي نژاد با اين حرکت زننده خود تلويحا خون زن مصري را از خون دهها جوان کشته شده در اعتراض هاي خياباني در ايران رنگين تر دانست.

حال اين سؤال مطرح است که آيا کشته شدن يک زن مسمان مصري توسط يک يهودي افراطي مجوزي براي کشتن جوانان ايراني است؟

سؤالي که بسيار بي مورد به نظر مي رسد ولي حرکت احمدي نژاد تفسيري جز اين ندارد
.

احمدی نژاد (رهایی)

  احمدی نژاد (رهایی)

نوشته شده توسط در 22:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر 1388

نامه شبنم مددزاده از قرنطينه زندان اوين

نامه شبنم مددزاده از قرنطينه زندان اوين (بند متادون)، کميته گزارشگران حقوق بشر

شبنم مددزاده، نايب دبير شورای تهران دفتر تحکيم وحدت در روز يکم اسفند ماه ۱۳۸۷، توسط نيروهای امنيتی بازداشت گرديد. وی پس از گذراندن قريب به ۹۰ روز در سلول انفرادی به بند عمومی ۲۰۹ زندان اوين منتقل شد. علی رغم صدور قرار وثيقه دستگاه امنيتی با آزادی وی مخالفت نموده است. وی طی روزهای اخير همراه با تعداد ديگری از زندانيان ديگر به قرنطينه نسوان زندان اوين موسوم به بند متادون انتقال يافته است. نامه زير توسط اين دانشجوی زندانی از قرنطينه زندان اوين نگارش يافته و از سوی کميته گزارشگران حقوق بشر منتشر می شود.


به نام آزادی، آگاهی و عدالت

اوين، مدرسه عشق

روزهای آخر زمستان بود که تربيت معلم را به ناچار رها کرده و به اوين آمدم، من که بايد در ميان هم دانشگاهی و هم کلاسی هايم ترم ششم از تحصيلم را ادامه می دادم، اکنون بند ۲۰۹ زندان اوين پذيرای زندگی و تحصيلم شد. درست از اولين روز ماه اسفند، پا در يک مدرسه نهادم، جايی که با تمامی مدارس دنيا تفاوت داشت. مدرسه ای که هرکدام از سلول ها، کلاس درسش بود و تا مدت ها هر کلاس تنها يک دانش آموز داشت و بعد از ماهها، هم کلاسی هايی نه هم سن که هم دل از هر گروهی، روزنامه نگار، خبرنگار، دانشجو و .. و از هر مسلکی؛ مسلمان، بهايی، مسيحی و .. به کلاست می آيند. سينه های ديوارها، تخته های سياه و به جای يک معلم، هزاران معلم عاشق درس هايشان را روی ديوارهای سلول نوشته و رفته اند،" ای کاش داوری، داوری، داوری در کار بود" ، " اندکی صبر، سحر نزديک است"، " فاصبرو ان الله مع الصابرين"، " آيا فريادرسی هست؟"،" اگر تنهاترين تنها شوم بازم خدا هست"... و تو بايد خود درس هايت را بياموزی، درس هايی که تا به حال پشت هيچ نيمکتی و از زبان هيچ معلمی نشنيده بودی و روی هيچ تخته سياهی نوشته نشده بود.

آری من ترم ششم از دانشگاه را در يک مکان ديگر، در " مدرسه عشق" با واحدهای درسی جديد آغاز کردم. قدم در مدرسه ای گذاشتم که هر روزش در سلول های انفرادی به اندازه ۱۰ روز می گذشت و من ۷۱ روز را اينگونه گذراندم.

بازجويی های مستمر، بی خبری از وضعيت خانواده و .. تمام ناخواسته های است که بايد تحمل کنی!

" چو عاشق ميشدم گفتم گرفتم گوهر مقصود ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد"

ولی آنچه که من در اولين درسم در کلاس کوچکم آموختم اين بود که داشتن تحصيلات عاليه، مطالعات زياد يا نويسنده ای خوب بودن و .. هيچ کدام نميتواند در برابر " موج های خون افشان" ياريت کند، آنچه که بايد داشته باشی تا " ناخدايت" بشود و عبور از اين "دريا" را ميسر کند دلدادگی است. راستی می بايست عاشق باشی، عشق به زندگی، به يک لحظه نفس کشيدن در هوای آزاد و ..

نازپرده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شيوه رندان بلاکش باشد"

و آخر ترم،التهاب شب های امتحان را در برگ بازجويی و در برابر چشم مراقبانی که شبهه تقلبت را دارند تجربه می کنی و پاسخ تکراری و صادقانه را در برگ هايی با نشان " النجاه فی الصدق" پس ميدهی و به جای نامه شرح حال به استاد! يادداشت عدالتخواهی به قاضی می نويسی و بدين ترتيب سراسر ترم گذشته دانشگاه را من در ۲۰۹ اوين به پايان رساندم درحالی که دوست داشتم امتحاناتم را همراه با دوستانم پشت نيمکت های هميشگی بدهم و آخرين روزهای بهار ۸۸ را همراه دوستان و هم دانشگاهی هايم باشم و با آنها به پيشواز روزهای داغ تابستان بروم. بهاری که من هيچ گاه در اينجا نه آمدنش را حس کردم و نه رخت بربستنش را. در اين سوی شهر،هيچ گاه بهار نمی شود چرا که هرگز" بهار از سيم های خاردار" نمی گذرد. دريغا، افسوس اين رويارويی شد که آن روزها همواره در خواب می ديدم، رويايی که هيچ گاه رخت صادقانه به خود نپوشيد. روزهای داغ تابستان با نسيم خنک " اميد به آزادی" برايم قابل تحمل می شد ولی..

اکنون بارانهای پاييزی که هر شب بويش از پنجره سلولم، روحم را بی وثيقه آزاد می کند با شما همراهم می سازد. بارانی که صدای خوردن هر قطره اش به توری پنجره سلولم ترانه ای را برايم تکرار می کند. " ترانه ی زندگی" که خارج از اين تنگی و وحشت " زندگی مثل هميشه جاريست".

آری بارانهای پاييزی شروع به باريدن کرده اند و زمين با گام های بلند به استقبال پاييز و روز اول ماه مهر می رود. مهرماه آغاز می شود و من اکنون بی انتخاب واحد ،بدون حذف و اضافه و حتی بدون ثبت نام وارد دانشگاه ديگر شدم:" بند متادون" که هيچ نسبتی با من و رشته ام ندارد و يا کوچکترين شباهتی به دانشگاه زيبايم. اما دل، ناشکيب قدم زدن بر سنگ فرش کهن دانشگاه و آرام گرفتن در سايه بيد کهنسال دانشکده رياضی است. جايی که بعد از چند قدم به ديوار نرسی و نفسی عميق خنکی را به ريه هايت نريزد.

شبنم مددزاده
بند متادون/مهرماه ۱۳۸۸
نوشته شده توسط در 19:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم مهر 1388

اتفاقاتی از جنس ایرانی!!

 

اتفاقاتی از جنس ایرانی!!

 

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

دیوار دفاعی فوتبالیست های ایران (البته از نوع مونث)

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!



 

 
نوشته شده توسط در 21:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مهر 1388

قضیه راهبا !! يك داستان عجيب

اینکه دیگه سیاسی نیست!

 

 

يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد
 
 
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

 

 

 


رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

 


مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

 


چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

 


راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

 


صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

 


اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

 


راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

 


مرد تصميمش را گرفته بود... او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

 


راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

 


رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

 


مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 


راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

 


پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

 


راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

 

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

 


و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

 


در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت... او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

 


.

 


.

 


.

 


.

 


.

 


..

 


........اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

نوشته شده توسط در 12:3 |  لینک ثابت   •