تبليغاتX
تیمچه نوید الدوله

یکشنبه دهم آبان 1388

استقبال سرد از احمدی نژاد!


استقبال سرد مجاوران و زائران امام رضا از احمدی نژاد

 

احمد نژاد همان‌گونه که انتظارش می‌رفت با استقبال بسیار سرد مشهدی‌ها مواجه شد. به گزارش خبرنگار موج سبز آزادی در مشهد، رئیس دولت کودتا که بدون استقبال تولیت آستان قدس رضوی، آیت‌الله طبسی در این شهر حاضر شده بود از استقبال مردم نیز بی‌نصیب ماند.

قرق صحن هشتاد هزار نفری برای هزار نفر!

 




بنا بر آمارهاي آستان قدس رضوي، ظرفيت كامل صحن جامع رضوي هشتاد هزار نفر است، يعني زماني كه از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب از جمعیت پر شده باشد، ظرفيت نهايي‌ این هشتاد هزار نفر است، حال آنكه هنگام سخنراني احمدي نژاد، يك چهارم فضاي صحن فرش شده بود و همان فضا را هم از جمعیت خالی بود.

احمدي نژاد همزمان با آغاز اذان و نماز جماعت سخنرانی خود را آغاز کرد تا مردم را به بهانه خواندن نماز در محل سخنرانی جمع کنند. همان تعداد کمی هم که روی فرش‌ها حضور داشتند در واقع برای به جا اوردن نماز جماعت صف بسته بودند. احمدی‌نژاد که به دلیل کمبود مخاطب نتوانسته بود سخنرانی خود را به موقع ایراد کند، در اقدامي بی‌سابقه، نماز جماعت را با اجازه از امام جمعه مشهد-علم الهدي- بيست و پنج دقيقه به تاخير انداخت.

گفتنی است که تدارک وسیعی برای جلب حمایت و حضور مردم در هنگام سخنرانی رئیس دولت کودتا از سوی حامیانش در مشهد دیده شده بود. به عنوان مثال، دور تا دور صحن جامع رضوي پر بود از كيسه‌هاي آبي رنگ برای نوشتن نامه به رياست جمهوري و در طول خيابان‌های منتهی به حرم نیز هم يك خودروي پژو گشت مي‌زد تا نامه‌های مردم را جمع کند. ناگفته نماند که تعداد زیادی از دانش‌آموزان دبستان و راهنمایی براي پر كردن محل سخنرانی از طرف مدرسه‌ها به سمت حرم بسیج شده بودند. قسمت جلوي جايگاه - نزديك دوربين تلوزيون - هم ساعت‌ها قبل توسط خودي‌ها پر شده بود.

این اولین بار نبود که محمود احمدی‌نژاد در مشهد با این استقبال کرد مواجه می‌شد. تا کنون وی دو بار بعد از وقایع ۲۲ خرداد به مشهد سفر کرده است و در هر دو بار هم با اسقبال سرد مردم علی‌رغم تلاش‌های مکرر برای بسیج آدم‌ها به محل سخنرانی و نیز عدم استقبال تولیت آستان قدس رضوی مواجه شده است.

دانش‌اموزانی که برای پر کردن محل سخنرانی از مدارس آورده شده بودند:



صحنی که هیچ‌گاه پر نشد


زواری که شیرینی زیارت را به تلخی دروغ ترجیح دادند



نوشته شده توسط در 19:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم آبان 1388

خارجیهای جنایتکار!!!

تصاویری که هیچگاه از تلویزیون ایران پخش نخواهد شد !! 

 


 

11966232341215206.jpg


11966232342442605.jpg

1196623234thumb2_8029111.jpg

11966232341270792.jpg

11966232341518484.jpg

11966232342054891..jpg


11966232344196820.jpg

11966232345005420.jpg

11966232345215338.jpg

11966232345316054.jpg

11966232345915335.jpg

11966232347052668.jpg

11966232348074762.jpg

11966232348670488.jpg

11966232349242841.jpg

11966232349835371.jpg

نوشته شده توسط در 13:15 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

عجیب ترین زندان های جهان!!

 

عجیب ترین زندان های جهان

 

زندان سن پدرو در بولیوی




 


زندان سن پدرو بزرگرترین زندان بولیوی است که ظرفیت آن 1500 نفر است.. از بیرون با دیوار های ضخیم و برج های نگهبانی کاملا شبیه به یک زندان است اما وقتی وارد می شوید دیگر خبری از زندان نیست. کودکانی که در حیاط زندان بازی می کنند، رستوران، سلمانی، مغاز های کوچک و حتی هتل این زندان، آن را شبیه به یک شهر کوچک کرد ه است تا زندان. در این زندان از محافظ، مامور ، میله های زندان و لباس فرم خبری نیست. سلول ها در این زندان اجاره داده می شوند و یا اگر زندانی بخواهد می تواند آن را تا زمان اتمام محکومیت خریداری کند. تعدادی از زندانیان با کار کردن در مغازه های زندان، رستوران و یا انجام کار های زندان امرار معاش می کنند و تعدادی نیز با ساخت صنایع دستی و فروش آنها خارج از زندان پول در می آورند. برخی از زندانیان با خانواده های خود زندگی می کنند و فقط همسران و بچه های آنها می توانند برای خرید و یا فروش اجناش از زندان خارج شوند. همانند یک شهر واقعی خانه ها- سلول ها- در قسمت های مختلف زندان قیمت های متفاوتی دارند. به عنوان مثل سلول های قسمت Los pinos، نسبت به دیگر قسمت های زندان اجاره ی بالاتری دارند، بزرگتر و مجهز به آشپزخانه، سرویس بهداشتی مجزا هستند . قیمت خرید این سلول ها بین 1000 تا 15000 دلار است. در قسمت های محروم این زندان گاهی دو خانواده مجبورند که در یک سلول با هم زندگی کنند.
توریست ها نیز می‌توانند آزادانه از این زندان دیدن و اگر مایل باشند در هتل این زندان اقامت کنند.




زندان سیبو در فیلیپین




 


حتی جنایتکارن، قاچاقچیان هم به تفریح و سرگرمی نیاز دارند! در زندان سیبو با 1500 زندانی به تفریح زندانیان بیش از هر چیز توجه می شود. مسئولین این زندان برای اینکه فضای زندان را به محیطی شاد و پویا تبدیل کنند اقدام به تشکیل یک گروه رقص موزیکال با استفاده از خود زندانین نموده اند. این گروه در داخل و حتی خارج از زندان برنامه اجرا می کند و طرفدارن خاص خود را دارد.


 

زندان 5 ستاره اتریش


نه اشتباه نکنید آنچه مشاهده می کنید تصویر یک ساختمان اداری شیک و مدرن نیست بلکه زندان 5 ستاره اتریش است. تا به حال فکر کردید که چرا کشور اتریش بالاترین امار سرقت از منزل را در میان دیگر کشور های جهان دارد- امار سرقت در این کشور 40 درصد بیشتر از آمریکا است- از آنجا که این زندان 5 ستاره مختص به جرایم سبک است، سارقان به این امید که در این زندان زندانی شوند دست به دزدی می زنند.




زندان کرستی در روسیه




 


زندان کرستی که در سن پترزبورگ واقع شده است شلوغ ترین زندان جهان است. ظرفیت این زندان 3000 نفر است اما در حال حاضر حداقل 10 هزار نفردر آن زندانی هستند. . گفته می شود که در این زندان فضای اعلام شده برای هر زندانی ۴متر مربع است و هر زندانی به دلیل ازدیاد جمعیت فقط می تواند ۱۵ دقیقه در هفته استحمام کند.



زندان سارک در جزیره گورنزی


زندان “سارک” در جزیره گورنزی(بین فرانسه و انگلیس) کوچکترین زندان جهان است. گنجایش این زندان دو نفر بیشتر نیست و درسال ۱۸۵۶ میلادی ساخته شده است. مجرم هایی که به یک روز زندان محکوم می شوند در این زندان زندانی می شوند.


زندان آدکس در فلورنس 


زندان آدکس در شهر فلورنس در ایالت کولورادو آمریکا پرامنیت ترین زندان جهان است که فرار از آن غیر ممکن است. این زندان در سال 1994 تاسیس شده و به دلیل ضریب امنیتی بسیار بالا فقط جنایتکاران خطرناک را در آن نگهداری می‌کنند. در آنجا زندانیان هیچ‌گونه ارتباطی باهم ندارند و تنها 9 ساعت در هفته می توانند از سلول های خود خارج شوند. به دلیل نداشتن پنجره ، زندانیان کاملا از نور خورشید محروم هستند.


زندان آرانجوئز در اسپانیا



 


زندان آرانجوئز واقع در 40 کیلومتری جنوب شهر مادرید تنها زندان جهان است که مختص به زن و شوهر های خلافکار است. این زندان دارای 36 سلول خانوادگی ، یک مهدکودک و زمین بازی است تا پدر و مادر های خلافکار بچه های خود را نیز در زندان در کنار خود داشته باشند.


زندان باستویی



زندان جزیره باستویی در نروژ «سبزترین» زندان جهان است. در این زندان که ضریب امنیتی آن بسیار کم است انرژی مورد نیاز ار طریق صفحات خورشیدی تامین می شود، اغلب مواد غذایی مورد نیاز، در خود زندان تولید می شوند و کاملا طبیعی هستند. زندانیان در این زندان یاد می گیرند که با محیط زیست دوست باشند و از ان محافظت کنند.


زندان سرسو چتومال در مکزیک




 

زندان سرسو چتومال تنها زندان جهان است که زندانیا ن به جای درگیری و خشونت ، اختلاف خود را در رینگ بوکس و با انجام دو راند بوکس حل کنند. غذای خوب، فعالیت های ورزشی و فرهنگی متنوع و سلول های شیک این زندان ، موجب شده تا اغلب زندانیان تمایلی به ترک آن نداشته باشند.


زندان آلکاتراس در کالیفرنیا





 

مشهور ترین زندان دنیا " آلکاتراس" در خلیج سانفرانسیکو در ایالت کالیفرنیا است. شهرت این زندان در این است که از امنیت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود و در طول 29 سال فعالیت هیچ‌کس نتوانست از آن فرار کند. تمام کسانی که قصد فرار از این زندان را داشتند دستگیر شده‌اند. دور تا دور این زندان را آب فرا گرفته است. هم اکنون این زندان بسته شده است و به یک تفریگاه تبدیل شده است.

 

زندان کهریزک!

زندان کهریزک تنها زندان در دنیاست که از زمان قرون وسطی تا کنون مشابه آن وجود نداشته است. در این زندان هیچ بازگشتی وجود ندارد و ورود به آن مساوی با وارد شدن به مثلث برموداست! با این تفاوت  که در آنجا یکدفعه ناپدید می شوی بدون شکنجه ولی درکهریزک ناپدید می شوی با شکنجه!

 

نوشته شده توسط در 20:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

دختر کلهر مشاور احمدی نژاد به آلمان پناهنده شد!!!

 

 

kalhor-2261

دختر مشاور احمدی نژاد به آلمان پناهنده شد

 

نرگس کلهر، فرزند مهدی کلهر مشاور رسانه ای محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری ایران بعد از شرکت در جشنواره فیلم حقوق بشر نورنبرگ آلمان، از آن کشور تقاضا پناهندگی کرده است.

خانم کلهر برای نمایش فیلم "دار خیش" که در باره شکنجه است، به آلمان سفر کرده بود اما آنطور که به بی بی سی فارسی گفت بعد از شرکت در این جشنواره و انتشار اخبار مربوط به آن، به دلیل نگرانی از احتمال برخورد دولت، تصمیم گرفته درخواست پناهندگی کند.

این در حالی است آقای کلهر در گفتگو با خبرگزاری مهر گفته "گمان می کنم که او (نرگس) توسط دشمنان مملکت اغفال و نقش ابزار تبلیغاتی آنها را ایفا کرده است."

مشاور رئیس جمهور ایران به دخترش توصیه کرده "ابزار دشمن علیه کشورش نشود و راهی را نرود که بازگشتی در آن وجود ندارد."

خانم کلهر در پاسخ پدرش به بی بی سی فارسی گفت که اگر توسط دشمنان اغفال شده بود، حتما جای بهتری برای ماندن به او داده می شد و دیگر لازم نبود که به کمپ پناهندگان برود.

خانم کلهر که 25 سال دارد، گرافیک و سینما خوانده و فیلم "دار خیش" را با اقتباس از رمان فرانتس کافکا ساخته است. در این فیلم به وسیله دستگاه شکنجه که "خیش" نام دارد گناه زندانیان بر بدن آنها حک می شود و خانم کلهر این بخش را با تاریخ ایران پیوند داده است.

این فیلم یک سال پیش ساخته شده و خانم کلهر آن را برای جشنواره فرستاده و از آن طریق به آلمان آمده است.

آقای کلهر در انتخابات ریاست جمهوری چهار سال پیش از آقای احمدی نژاد حمایت کرد و ظاهرا همین مسئله به جدایی از همسرش که در دانشکده صدا و سیما تدریس می کند، منجر شده است.

آقای کلهر می گوید که "مادر او (نرگس) به دلیل این که من با آقای احمدی نژاد در همان سالها (84) همکاری می کردم، درخواست طلاق کرد و این امر نیز محقق شد."

آقای کلهر گفت: "پس از جدا شدن بنده از همسرم، نرگس به خواست خود با مادرش زندگی می کرد."

مشاور رئیس جمهوری ایران تاکید کرده که در یک سال گذشته فرزندش را ندیده است و اگر "نرگس پارچه سبز به دستش بسته و با رسانه های غربی مصاحبه کرده به خود او مربوط است."

آقای کلهر اواخر سال گذشته کتابی به نام "نامه هایی به فرزندم در باره آزادی" نوشته و آن را به دخترش نرگس تقدیم کرده است

 

 

نوشته شده توسط در 19:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

اولين ديدار «امت فاکس» از رستوران سلف سرويس!

 

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از
رستوران سلف سرويس؛

 هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن
زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين
نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او
از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه
بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل
بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من
حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي
به من نشان دهد.. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي
پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه
پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به
قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره
کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد،
انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن
را ميل کنيد

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي
غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس
است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما
قرار دارد.. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن
چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده
ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از
جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي
خواهيم،برگزينيم.

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد ...

نوشته شده توسط در 17:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

میرحسین موسوی , از گذشته تا کنون

 

میرحسین موسوی , از گذشته تا اکنون
 
 








































نوشته شده توسط در 8:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

من یک انسانم... (غادة السمان)

 

غادة السمان (تیمچه نویدالدوله)

من یک انسانم

 غادة السمان  شاعره ای توانا از سوریه



 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم

 

غادة أحمد السمان هي كاتبة وأديبة سورية ولدت في دمشق عام 1942 لأسرة شامية عريقة

نوشته شده توسط در 22:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مهر 1388

آقای احمدی نژاد و سازمان ملل ...

 

 

 

حاشیه سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل

عکس اول مربوط به سخنرانی آقای اوباما و عکس دوم مربوط به سخنرانی آقای احمدی نژاد!!

 احمدی نژاد (تیمچه نویدالدوله)

 

 

 احمدی نژاد (تیمچه نویدالدوله)

 

 

نمیدانیم از دیدن این صندلی های خالی باید خوشحال بشویم یا ناراحت...

 


صحنه اي که مانند تير در قلب مادر "ندا" نشست

 

هنگامي که خبرنگار شبکه سي بي اس در جريان مصاحبه با احمدي نژاد در مورد مرگ ندا آقا سلطان و ساير کشته شدگان سؤالي را مطرح نمود و عکسي از آنها به احمدي نژاد نشان داد ، محمود احمدي نژاد با نشان دادن عکس "مروه الشربيني" پاسخ خبرنگار را داد.

صحنه اي که ميليون ها ايراني را شوکه کرده است و مانند تير در قلب مادر ندا و ساير قربانيان حوادث پس از انتخابات نشست ، احمدي نژاد با اين حرکت زننده خود تلويحا خون زن مصري را از خون دهها جوان کشته شده در اعتراض هاي خياباني در ايران رنگين تر دانست.

حال اين سؤال مطرح است که آيا کشته شدن يک زن مسمان مصري توسط يک يهودي افراطي مجوزي براي کشتن جوانان ايراني است؟

سؤالي که بسيار بي مورد به نظر مي رسد ولي حرکت احمدي نژاد تفسيري جز اين ندارد
.

احمدی نژاد (رهایی)

  احمدی نژاد (رهایی)

نوشته شده توسط در 22:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر 1388

نامه شبنم مددزاده از قرنطينه زندان اوين

نامه شبنم مددزاده از قرنطينه زندان اوين (بند متادون)، کميته گزارشگران حقوق بشر

شبنم مددزاده، نايب دبير شورای تهران دفتر تحکيم وحدت در روز يکم اسفند ماه ۱۳۸۷، توسط نيروهای امنيتی بازداشت گرديد. وی پس از گذراندن قريب به ۹۰ روز در سلول انفرادی به بند عمومی ۲۰۹ زندان اوين منتقل شد. علی رغم صدور قرار وثيقه دستگاه امنيتی با آزادی وی مخالفت نموده است. وی طی روزهای اخير همراه با تعداد ديگری از زندانيان ديگر به قرنطينه نسوان زندان اوين موسوم به بند متادون انتقال يافته است. نامه زير توسط اين دانشجوی زندانی از قرنطينه زندان اوين نگارش يافته و از سوی کميته گزارشگران حقوق بشر منتشر می شود.


به نام آزادی، آگاهی و عدالت

اوين، مدرسه عشق

روزهای آخر زمستان بود که تربيت معلم را به ناچار رها کرده و به اوين آمدم، من که بايد در ميان هم دانشگاهی و هم کلاسی هايم ترم ششم از تحصيلم را ادامه می دادم، اکنون بند ۲۰۹ زندان اوين پذيرای زندگی و تحصيلم شد. درست از اولين روز ماه اسفند، پا در يک مدرسه نهادم، جايی که با تمامی مدارس دنيا تفاوت داشت. مدرسه ای که هرکدام از سلول ها، کلاس درسش بود و تا مدت ها هر کلاس تنها يک دانش آموز داشت و بعد از ماهها، هم کلاسی هايی نه هم سن که هم دل از هر گروهی، روزنامه نگار، خبرنگار، دانشجو و .. و از هر مسلکی؛ مسلمان، بهايی، مسيحی و .. به کلاست می آيند. سينه های ديوارها، تخته های سياه و به جای يک معلم، هزاران معلم عاشق درس هايشان را روی ديوارهای سلول نوشته و رفته اند،" ای کاش داوری، داوری، داوری در کار بود" ، " اندکی صبر، سحر نزديک است"، " فاصبرو ان الله مع الصابرين"، " آيا فريادرسی هست؟"،" اگر تنهاترين تنها شوم بازم خدا هست"... و تو بايد خود درس هايت را بياموزی، درس هايی که تا به حال پشت هيچ نيمکتی و از زبان هيچ معلمی نشنيده بودی و روی هيچ تخته سياهی نوشته نشده بود.

آری من ترم ششم از دانشگاه را در يک مکان ديگر، در " مدرسه عشق" با واحدهای درسی جديد آغاز کردم. قدم در مدرسه ای گذاشتم که هر روزش در سلول های انفرادی به اندازه ۱۰ روز می گذشت و من ۷۱ روز را اينگونه گذراندم.

بازجويی های مستمر، بی خبری از وضعيت خانواده و .. تمام ناخواسته های است که بايد تحمل کنی!

" چو عاشق ميشدم گفتم گرفتم گوهر مقصود ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد"

ولی آنچه که من در اولين درسم در کلاس کوچکم آموختم اين بود که داشتن تحصيلات عاليه، مطالعات زياد يا نويسنده ای خوب بودن و .. هيچ کدام نميتواند در برابر " موج های خون افشان" ياريت کند، آنچه که بايد داشته باشی تا " ناخدايت" بشود و عبور از اين "دريا" را ميسر کند دلدادگی است. راستی می بايست عاشق باشی، عشق به زندگی، به يک لحظه نفس کشيدن در هوای آزاد و ..

نازپرده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شيوه رندان بلاکش باشد"

و آخر ترم،التهاب شب های امتحان را در برگ بازجويی و در برابر چشم مراقبانی که شبهه تقلبت را دارند تجربه می کنی و پاسخ تکراری و صادقانه را در برگ هايی با نشان " النجاه فی الصدق" پس ميدهی و به جای نامه شرح حال به استاد! يادداشت عدالتخواهی به قاضی می نويسی و بدين ترتيب سراسر ترم گذشته دانشگاه را من در ۲۰۹ اوين به پايان رساندم درحالی که دوست داشتم امتحاناتم را همراه با دوستانم پشت نيمکت های هميشگی بدهم و آخرين روزهای بهار ۸۸ را همراه دوستان و هم دانشگاهی هايم باشم و با آنها به پيشواز روزهای داغ تابستان بروم. بهاری که من هيچ گاه در اينجا نه آمدنش را حس کردم و نه رخت بربستنش را. در اين سوی شهر،هيچ گاه بهار نمی شود چرا که هرگز" بهار از سيم های خاردار" نمی گذرد. دريغا، افسوس اين رويارويی شد که آن روزها همواره در خواب می ديدم، رويايی که هيچ گاه رخت صادقانه به خود نپوشيد. روزهای داغ تابستان با نسيم خنک " اميد به آزادی" برايم قابل تحمل می شد ولی..

اکنون بارانهای پاييزی که هر شب بويش از پنجره سلولم، روحم را بی وثيقه آزاد می کند با شما همراهم می سازد. بارانی که صدای خوردن هر قطره اش به توری پنجره سلولم ترانه ای را برايم تکرار می کند. " ترانه ی زندگی" که خارج از اين تنگی و وحشت " زندگی مثل هميشه جاريست".

آری بارانهای پاييزی شروع به باريدن کرده اند و زمين با گام های بلند به استقبال پاييز و روز اول ماه مهر می رود. مهرماه آغاز می شود و من اکنون بی انتخاب واحد ،بدون حذف و اضافه و حتی بدون ثبت نام وارد دانشگاه ديگر شدم:" بند متادون" که هيچ نسبتی با من و رشته ام ندارد و يا کوچکترين شباهتی به دانشگاه زيبايم. اما دل، ناشکيب قدم زدن بر سنگ فرش کهن دانشگاه و آرام گرفتن در سايه بيد کهنسال دانشکده رياضی است. جايی که بعد از چند قدم به ديوار نرسی و نفسی عميق خنکی را به ريه هايت نريزد.

شبنم مددزاده
بند متادون/مهرماه ۱۳۸۸
نوشته شده توسط در 19:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم مهر 1388

اتفاقاتی از جنس ایرانی!!

 

اتفاقاتی از جنس ایرانی!!

 

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

دیوار دفاعی فوتبالیست های ایران (البته از نوع مونث)

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!.

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!



 

 
نوشته شده توسط در 21:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مهر 1388

قضیه راهبا !! يك داستان عجيب

اینکه دیگه سیاسی نیست!

 

 

يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد
 
 
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

 

 

 


رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

 


مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

 


چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

 


راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

 


صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

 


اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

 


راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

 


مرد تصميمش را گرفته بود... او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

 


راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

 


رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

 


مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 


راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

 


پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

 


راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

 

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

 


و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

 


در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت... او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

 


.

 


.

 


.

 


.

 


.

 


..

 


........اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

نوشته شده توسط در 12:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

نامه نورالدین کیانوری

آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر جمهوري اسلامي ايران

با سلام و شادباش، بمناسبت يازدهمين سالگرد‌انقلاب شكوهمند اسلامي ايران

حضرت آيت‌الله!

 

     من در نظر داشتم كه اين نامه را پيش از نامه‌اي كه در چهاردهم مرداد ماه 1368 به حضورتان نوشتم، بحضورتان بفرستم، اما در آن هنگام اينجور انديشيدم كه يادآوري اين جريانات دردناك شايد سودي نداشته باشد و از اين رو تنها به درخواست بنيادينم بسنده كردم. متاسفانه تاكنون كه بيش از 6 ماه از آن زمان مي‌گذرد، هيچگونه اثري از برآورده شدن همه و يا دست كم كمي هم از درخواست‌هايم هويدا نشده‌است و آنجور كه از نمونه‌هاي كنوني مي‌توان ديد، اميدي هم به آن نمي‌توان داشت. از اين رو، بر آن شدم اكنون كه دوستانم و من بايد در اين بيغوله بپوسيم، دست كم درد سنگين دل خود را درباره آنچه بر ما گذشته است بنويسم. شايد در سرنوشت ديگران كه پس از اين مانند ما گرفتار خواهند شد، پيامد مثبتي داشته باشد.

     روز‌‌پنجشنبه 15 بهمن ماه، بعدازظهر بدون اينكه ما را پيش از آن آگاه كرده باشند، نمايندگان كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد به اطاق (... علي عموئي و من) وارد شدند و از ما خواستند كه اگر نظرياتي داريم كه مربوط به حقوق بشر مي‌شود، به آنها بگوئـيم.

     من به زبان فرانسه كه براي آنان هم قابل فهم بود گفتم كه مهمترين اصول حقوق بشر كه در اعلاميه جهاني ذكر شده است در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران دقيقا در نظر گرفته شده است. اما متاسفانه در جريان عمل برخي مراجع قضائـي به اين مواد بسيار مهم توجه نكرده و آنها را زير پا مي‌‌گذارند. در مورد ما متهمان بازداشت شده توده‌اي هم چنين بوده است.

     من به آنان ‌گفتم كه خودم چندي پيش در اين مورد به رهبر كشور‌ شكايت نامه‌اي نوشته‌ام و رونوشت آنرا به شما مي‌دهم. براي آنكه براي مقامات زنداني كه بر خلاف عرف بين‌المللي همراه آنان بودند سوءتفاهم نشود، يك رونوشت ديگر از آن نامه را كه در 14 مرداد به شما نوشته بودم، به ايشان دادم.

     در پاسخ اين سئوال كه  شكنجه شده‌ام، پاسخ مثبت دادم، ولي از ‌گفتن جريان دردناكي كه در اين نامه به آ‌گاهي شما مي‌رسانم، خودداري كردم.

     براستي هنگاميكه مواد قانون اساسي ميهنمان را كه خود شما هم در تدوين آن فعالانه و موثر شركت داشته‌ايد و ما بطور دربست آنرا پذيرفته‌ايم و امروز هم مورد پذيرش ماست در مورد حقوق و آزادي‌هاي افراد و بويژه در آن بخش كه مربوط به حقوق بازداشت شد‌گان است، مي‌خوانم و آن‌ها را با آنچه بر ما ‌گذشته و هم اكنون مي‌‌گذرد، برابر مي‌كنم، بي‌اندازه شگفت‌زده شده و مي‌انديشم كه مبادا در ساير بخش‌هاي زند‌گي سياسي و اجتماعي مردم و بويژه حقوق اقتصادي و اجتماعي توده‌هاي ده‌ها ميليوني محرومان كشورمان هم جدائـي و دوري ميان شعارها و كردارها همين اندازه باشد!

 

     هنگاميكه در اصل 23 قانون اساسي خوانده مي‌شود كه:

 

اصل 23 - تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس را نمي‌توان بصرف داشتن عقيده‌اي مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

 

     اما در عمل مي‌بينيم و در دادنامه‌هاي دادستان انقلاب كه در آن براي ما درخواست محكوميت اعدام شده است، مي‌خوانيم كه يكي از مواد عمده:

     {تبليغات ضد اسلامي از طريق اشاعه فرهنگ ماد‌ي‌‌گرايانه ماركسيسم} نوشته شده است، چطور ممكن است شگفت‌زده نشد؟

اصل 32 - هيچكس را نمي‌توان دستگير كرد، مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين مي‌كند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذكر دلائـل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف 24 ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضائـي ارسال و مقدمات محاكمه در اسرع وقت فراهم ‌گردد. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي‌شود.

 

     اكنون حضرت آيت‌الله اجازه بفرمائـيد اين اصل بسيار درست را با آنچه بر سر من و بستگانم ‌گذشته است، برابر نهم. من از شيوه بازداشت ديگران آ‌گاهي ندارم، اما آنچه بر ما ‌گذشته است باندازه بسنده ‌گويا است.

     صبحدم روز 17 بهمن ماه 1361 ساعت 4-5/3‌ پس از نيمه شب ‌گروهي از پاسداران با بازكردن در خانه به اطاق خواب ما در منزل دخترمان ريختند و دستور دادند كه من فورا لباس بپوشم. اين آقايان تنها حكم بازداشت مرا در دست داشتند. اما نه تنها مرا، بلكه همسرم را هم بدون داشتن حكم بازداشت كردند. به آنهم بسنده نكرده دخترمان را هم كه در كارهاي سياسي ما نه سر پياز بود و نه ته پياز، او را هم بدون حكم، بازداشت كردند. تصور نفرمائيد كه به اينهم بسنده كردند، نه!  فرزند 11 ساله افسانه دخترمان و نوه ما را هم بازداشت كردند و همهً ما را به بازداشت‌گاه 3000، يعني كميته مشترك دوران شاه كه من در آنجا مدتها (پيش از كودتاي 28 مرداد) بازداشت و محاكمه و زنداني شده بودم، بردند.

     پس از آزاد شدن افسانه دخترمان (كه پس از شكنجه و يكسال و نيم زنداني بدون محكوميت آزاد شد) معلوم شد كه آقايان بازداشت‌كنند‌گان، در غياب ما خانه را "غارت" كردند. هر چيز ‌گرانبها را از سكه‌هاي طلاي متعلق به افسانه (سكه‌هايي كه طي سال‌ها بمناسبت اعياد و روز تولد خود از بستگانش دريافت كرده بود) ‌گرفته، تا مقداري اشياء قيمتي كه من در سفرهاي خود بعنوان هديه دريافت كرده بودم، تا حتي مدارك تحصيلي من (از تصديق ششم ابتدائـي ‌گرفته تا  تا بالاترين سند علمي من كه حكم پروفسوري آكادمي شهرسازي و معماري جمهوري دمكراتيك آلمان بود)، به غارت بردند و تاكنون كه 7 سال از آن زمان مي‌‌گذرد، با وجود ده‌ها بار درخواست افسانه و من، اصلا كوچكترين اثري هم از آنها پيدا نشده است. ظاهرا آقايان بازداشت‌كننده ما، اين اشياء ‌گران بهاء را بعنوان غنائم‌ جنگي در جنگ مسلمانان عليه كفار براي خود به غنيمت برداشته‌اند.

     اين بود "پيش‌درآمد" بازداشت ما. از اين پس، "نمايش دردناك" آغاز و "پرده به پرده" دنبال مي‌شود.

     در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران چنين مي‌خوانيم:

 

اصل 35 - هر‌گونه شكنجه براي ‌گرفتن اقرار يا كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت يا اقرار يا سو‌گند مجاز نيست، چنين شهادت و اقرار يا سو‌گندي فاقد ارزش و اعتبار است.‌‌‌‌ متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي‌شود.

     جاي بسي تاسف است براي ‌گذشته و جاي بسي نگراني است براي آينده كه اين اصل ‌گران‌بها زير پاي برخي مسئولان له و لورده شده و احتمالا در آينده هم خواهد شد.

     در مورد اكثر بازداشت شد‌گان از همان روز اول بازداشت و در مورد من چند روز پس از بازداشت، شكنجه به معناي كامل خود با نام نوين "تعزير" آغاز ‌گرديد.

شكنجه عبارت بود ‌‌از شلاق با لوله لاستيكي تا حد آش و لاش كردن كف پا. در مورد شخص من در همان اولين روز شكنجه آنقدر شلاق زدند كه نه تنها پوست كف دو پا، بلكه بخش قابل توجهي از عضلات از بين رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بيآورد، درست 3 ماه طول كشيد و در اين مدت هر روز پانسمان آن نو مي‌شد و تنها پس از 3 ماه من توانستم از هفته‌اي يكبار حمام رفتن بهره‌‌گيري كنم.

     نوع دوم شكنجه كه بمراتب از شلاق وحشتناك‌تر است، دستبند قپاني است. تنها كسي كه دستبند قپاني خورده مي‌تواند درك كند كه دستبند قپاني آنهم 10 - 8 ساعت متوالي در هر شب، يعني چه؟

     در مورد من، پس از اينكه شلاق اوليه كه با فحش و توهين و توسري و كشيده تكميل مي‌شد سودي نداد، يعني آقايان نتوانستند در مورد دروغ شاخدار ساخته شده كه در زير آنرا شرح خواهم داد از من تائـيدي بگيرند، مرا به دستبند قپاني بردند.

     18 شب پشت سر هم مرا ساعت 8 بعدازظهر به اطاقي واقع در اشكوب دوم مي‌برند و دستبند قپاني مي‌‌‌ز‌دند و اين جريان تا ساعت 6 - 5 صبح يعني 9 تا 10 ساعت طول مي‌كشيد. تنها هر ساعت مامور مربوطه مي‌آمد و دست‌ها را عوض مي‌كرد. چون ممكن است شما ندانيد كه دستبند قپاني چگونه است، آنرا توضيح مي‌دهم.

اين شكنجه عبارت از اينست كه يك دست از بالاي شانه و دست ديگر را از پشت بهم نزديك مي‌كنند و بين مچ دو دست يك دستبند فلزي زده و با كليد آنرا تن‌ مي‌كنند. درد اين شكنجه وحشتناك است‌. طي 18 شب كه من زير اين شكنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعويض ساعت به ساعت آن "غفلت" شد و از ساعت 12 نيمه شب تا 5 صبح به همان حال باقي ماندم. علت اينكه چرا اينقدر طول كشيد اين بود كه من به آنچه مي‌خواستند به "زور" اعتراف كنم، تسليم نشدم.

     من 18 كيلو ‌گرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقيماند، تا آن حد كه بدون كمك يك نفر حتي يك پله هم نمي‌توانستم بالا بروم و براي رفتن به دستشوئـي هم محتاج به كمك نگهبان بودم.

     پيامد اين شكنجه وحشتناك كه هنوز هم باقيست، اينست كه دست چپ من نيمه فلج است و دو انگشت كوچك هر دو دستم كه در آغاز كاملا بي‌حس شده بود، هنوز نيمه بي‌حس هستند.   يادآوري مي‌كنم كه من در آن زمان 68 ساله بودم.

     همسرم مريم را آنقدر شلاق زدند كه هنوز پس از 7 سال، شب هنگام خوابيدن كف پاهايش درد مي‌كند. البته اين تنها شكنجه "قانوني" بود كه به انواع توهين و با ركيك‌ترين ناسزا‌گوئـي‌ها تكميل مي‌شد (فاحشه، رئـيس فاحشه‌ها و ...) آنقدر سيلي و توسري به او زده‌اند كه ‌گوش چپ او شنوائيش را از دست داده است. يادآور مي‌شوم كه او در آن زمان پير زني 70 ساله بود.

     خواهش مي‌كنم عجله نفرمائيد و نيانديشيد كه بدترين نوع شكنجه (تعزير) همين بود. نه، از اين بدتر هم دو نوع ديگر بود.

     نوع اول شكنجه جسمي بود و آن اينجور بود كه فرد را دستبند قپاني مي‌زدند و با طنابي به حلقه‌اي كه در سقف شكنجه‌خانه كار ‌گذاشته شده بود آويزان مي‌كردند و او را به بالا مي‌كشيدند، تا تمام وزن بدنش روي شانه‌ها و سينه و دست‌هايش فشار غير قابل تحمل وارد آورد. درد اين شكنجه نسبت به دستبند قپاني ساده شايد ده برابر باشد. حتي افراد ورزيده‌اي مانند دوست عزيز ما آقاي عباس حجري كه 25 سال در زندان‌هاي مخوف شاه مردانه پايداري كرد، چندين بار از هوش رفت. آقايان به اين هم بسنده نكرده و او را مانند تاب تلو تلو مي‌دادند.

     دوست هنوز زنده ما آقاي محمد علي عموئـي كه با آقاي حجري و 5 جوانمرد ديگر از سازمان افسري حزب توده ايران پس از كودتاي امريكايي - انگليسي 28 مرداد 1332 بزندان افتاده و مانند يارانش 25 سال در همه زندان‌هاي مخوف شاه معدوم مردانه پايداري كرد، شاهد زنده اين شكنجه‌هاست. البته نه شاهد ديدار، بلكه خود او زير اين شكنجه‌ها قرار ‌گرفته است.

     آقاي عباس حجري كه مردي ورزيده بود در اثر اين شكنجه وحشتناك، دست راستش تا حد 4/3 فلج شده بود تا آنجا كه نمي‌توانست با آن غذا بخورد.

     مرا مسلما به علت آنكه ديگر جاني برايم باقي نمانده بود از اين شكنجه معاف داشتند.

     نوع دوم، شكنجه روحي بود. اين نوع شكنجه كه در مورد من عملي شد، از همه شكنجه‌هاي ديگر دردناكتر بود. اين شكنجه چگونه بود؟

     پس از اينكه آقايان از تحميل اعترافات به من با شكنجه‌ها و با‌‌هدفي كه در بالا شرحش را دادم، نااميد شدند، 3 بار مرا زير اين "آزمايش" قرار دادند.

     بار اول مرا به اطاق شكنجه بردند. مريم همسرم را كه چشمش را بسته و دهانش را با دستمالي كه در آن فرو كرده بودند، بسته بودند روي تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم ‌گرفتند و در برابر چشم من به پاي لخت او شلاق زدن را آغاز كردند. اين جريان پيش از شلاق‌زدن‌هاي شديد مريم كه در بالا يادآور شدم بود. آقايان براي اينكه دست خود را به يك چنين كار ننگيني كه بدون ترديد قابل دفاع نبود، آلوده نكرده باشند، يكي از افراد توده‌اي، بنام "حسن قائـم‌پناه را‌‌‌كه براي فرار از فشار، تن به پستي داده بود، مامور شلاق زدن كردند. پس از نشان دادن اين منظره، مرا به پشت در سلول شكنجه‌‌گاه بردند و به زمين نشاندند و از من اعتراف مي‌خواستند تا شلاق زدن به پاي همسرم را كه من صداي ضربات شلاق و ناله همسرم را مي‌شنيدم، پايان دهند. پس از چند دقيقه (؟) چون من حاضر به پذيرش آنچه از من مي‌خواستند، نشدم (قبول طرح كودتا) مرا به سلول خودم بر‌گرداندند.

     اين بود يك نمونه از انجام اصول مربوط به حقوق افراد در قانون اسلامي جمهوري اسلامي در "عمل".

 

حضرت آيت‌الله

     من اكنون 7 سال است كه زير چوبه دار ايستاده‌ام. سو‌گند به وجدان انسانيم كه حتي يك كلمه از آنچه در اين تشريح نوشته‌ام، غيرواقعي و حتي زياده‌روي نيست.

     باز هم خواهش مي‌كنم عجله نفرمائـيد. اين داستان هنوز ادامه دارد.

     چون من باز هم تسليم نظريات آقايان نشدم، بار دوم - باز هم مرا به اطاق شكنجه بردند. اين بار دخترم افسانه را خوابانده بودند و همان فرد پست در برابر چشم "آقايان" مشغول به شلاق زدن به پاي برهنه او بود. باز هم مرا پشت در نشاندند و به ‌گوش كردن ناله‌هاي دخترم مجبور كردند و از من خواستند كه خواسته آنانرا بپذيرم و چون حاضر نشدم بار سوم باز هم مرا شبي به اطاق شكنجه بردند. اين بار همسرم مريم را دستبند قپاني زده و به سقف آويزان كرده بودند. او پاهايش هنوز روي زمين بود. مرا به پشت در شكنجه‌‌گاه آوردند و ‌گفتند ا‌گر اعتراف نكني، مريم را بالا خواهيم كشيد. چون من حاضر به اعتراف نشدم دستور دادند كه مريم را به بالا بكشند. من تنها صداي ناله‌هاي مريم را كه چون دهانش با دستمال بسته بود، بطور مبهم شنيدم. پس از مدتي آقاي "ياسر" كه در درون شكنجه‌‌گاه بود فرياد زد متهم از حال رفته، دكتر را بيآوريد و مرا به سلول خود بر‌گرداندند.

     براي اينكه از حقيقت‌‌گوئـي دور نشوم، پس از چند هفته كه بازپرسي‌ها بطور كلي در بخش عمومي‌اش پايان يافته بود، بازپرس مستقيم من آقاي "مجتبي" به من ‌گفت كه اين جريان سوم يك صحنه سازي بود و ناله‌ها را هم "ياسر" با صداي زنانه و مبهم مي‌كرده است. پس از ديدار كوتاهي كه با همسرم مريم داشتم او هم اين حقيقت را تائيد كرد و ‌گفت او را بالا نكشيدند، تنها پنچ دقيقه نگهداشتند.

 

حضرت آيت‌الله

     آيا همه اين اعترافات در چارچوب "تعزيرات" اسلامي مي‌‌گنجد؟

     تا آنجا كه من از مسائل تعزيرات" در جزاي اسلامي آ‌گاهي دارم:

 

1- تعزير كه منحصرا زدن تازيانه‌است و نه شيوه‌هاي امريكائـي و اسرائيلي آموخته شده به عوامل ساواك شكنجه‌‌گر، مانند دستبند قپاني، آويزان كردن به سقف با دستبند قپاني و ساير اقداماتي كه در بالا يادآوري كردم.

2- تعزير يك حد مجازات است كه در صورت ثابت شدن جرم مانند "حدود" د‌يگر از طرف حاكم شرع تعيين مي‌شود. تعزير براي ‌گرفتن "اعتراف" آنهم روي يك اتهام بكلي واهي و فرضي و نادرست و اختراعي كه در زير به شرح آن مي‌پردازم، اتهام دروغي كه پس از اينهمه شكنجه‌ها و زير پا ‌گذاشتن بنيادي‌ترين اصول قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در مورد متهمين، پوچ بودن و دروغ بودن آن روشن ‌گرديد.

 

     همانجور كه يادآور شدم، همه اين شكنجه‌ها براي اين بود كه از افراد برجسته حزب توده ايران اين اعتراف دروغ را بگيرند كه ‌گويا حزب توده ايران تدارك يك كودتاي مسلحانه براي سرنگون ساختن نظام جمهوري اسلامي ايران را مي‌ديده؛ تدارك كودتائـي كه قرار بود در آغاز سال 1362 عملي ‌گردد.

     به ديد من، آقاياني كه اين دروغ شاخدار را ساخته بودند و اين‌همه شيوه‌هاي غير انساني را براي ‌گرفتن تائيد براي اين دروغ شاخدار ساخته‌‌‌ بودند، اين انگيزه را داشتند كه "دليلي" براي درهم شكستن حزبي كه در چهار سال فعاليت قانوني خود، عليرغم انواع فشارها، هم از طرف نظام جمهوري اسلامي و هم از سوي نيروهاي ارتجاعي و ساير ‌گروه‌هاي راست و چپ‌نما همواره و بطور تزلزل ناپذير از انقلاب بي‌دريغ و با همه امكانات دفاع كرده و در همه رفراندوم‌هاي نظام با راي مثبت شركت كرده‌است، "توجيهي مردم پسند" بسازند.

     دليل بدون پاسخ براي اين ديد من، جريان بازجوئـي شاهد زنده و حاضر آقاي محمد علي عموئي است كه نه تنها امروز، بلكه بارها و براي اولين بار چند سال پيش تمام جزئيات بازجوئـي وحشيانه و غيرانساني را كه از او و از آقاي عباس حجري بعمل آمده را در نامه‌اي در حدود 40 صفحه بوسيله حجت‌الاسلام ناصري، نماينده حضرت آيت‌الله منتظري، براي ايشان فرستاده‌اند و از آن پس هم در موارد بي‌شمار هر‌گاه فرصتي پيدا شده، همه مطالب را باطلاع مقامات ‌گونا‌گون رسانده‌اند.

     جريان چنين بود كه از سوي بازجويان به آقاي محمد علي عموئي و عده‌اي ديگر از كادر رهبري حزب تكليف مي‌شود كه ‌گزارش دروغي و ساختگي در اين باره كه حزب توده ايران (هيات دبيران كميته مركزي كه در فاصله ميان دو پلنوم همگاني افراد كميته مركزي، بالاترين مقام رهبري حزب است) در يكي از چند هفته پيش از بازداشت تصميم ‌گرفته‌است كه تدارك كودتائـي را كه در بالا شرح دادم، بدهند. به دليل عدم پذيرش آقاي عموئـي و ديگران، آنان را در زير سخت‌ترين شكنجه‌ها قرار مي‌دهند. آقاي عموئـي، يعني كسي كه در دوران طاغوت نه تنها 25 سال، يعني تقريبا تمام جواني خود را در زندان‌هاي مخوف رژيم شاه ‌گذرانده و شكنجه‌هاي جسمي عجيب و غيرقابل تحمل را تحمل نموده و من از شرح كامل آنچه برايشان ‌گذشته است عاجزم و اميدوارم كه خود ايشان يكبار ديگر اين جريان را باطلاع شما برسانند. همين روش درباره آقايان عباس حجري و رضا شلتوكي و چند نفر ديگر، منجمله شخص من اعمال ‌گرديده‌است.

     يكي از موارد كه مربوط به آقاي عباس حجري بود پيش از اين شرح دادم. در مورد ديگران هم مسلما به همين جور بوده‌ است.

     با همين شگردها، تا آنجا كه من شنيده‌ام از 12 نفر از اعضاي رهبري مركزي حزب توانستند اين اعتراف دروغ را كتبا بگيرند.

     تنها من عليرغم همه فشارها حاضر به پذيرش اين دروغ شاخدار نشدم. به من ‌گفتند كه همه اعضاي هيات دبيران كه در بازداشت هستند، اين را پذيرفته‌اند كه ‌گويا حزب قرار است روز اول ماه مه (11 ارديبهشت 1362) كودتا را انجام دهد.

     پاسخ هميشگي من اين بود كه:

اولا ا‌گر همه افراد حزب هم اين را در برابر چشم من بگويند، من اين دروغ را نمي‌پذيرم و برآنم كه آنها هم زير همان فشارهائـي كه به من وارد شده و يا بد‌تر از آن به اين دروغ اعتراف كرده‌اند.

ثانيا- آيا اين مسخره نيست كه حزبي بخواهد با نزديك به يكصد قبضه سلاح سبك (تفنگ) و مقداري نارنجك و يا يا دو تيربار سبك در برابر اين نيروي عظيم سپاه و ارتش و پليس و كميته‌هاي انقلاب و بسيجيان كودتا كند. شما كه ما را خيلي كار كشته و زرنگ مي‌دانيد، چگونه چنين "حماقتي" را به ما نسبت مي‌دهيد؟

     در پاسخ به من ‌گفتند كه افراد ديگر (حسن قائم پناه) ‌گفته كه شما از شوروي‌ها مقدار زيادي سلاح ‌گرفته و آنها را احتمالا در جنگل‌هاي مازندران و در بعضي باغ‌هاي اطراف تهران و بخشي را در خراسان مخفي كرده‌ايد.

     پاسخ من اين بود كه آيا اين احمقانه نيست كه اسلحه از شوروي‌ها به ميزان زياد بگيريم و آن را در جنگل‌هاي مازندران مخفي كنيم؟ آيا من به تنهائي مي‌توانم چنين كاري را انجام دهم؟ آنهم با وضع مزاجي‌ام. آيا يك نفر ديگر هم در ميان اين صدها بازداشت شده هست كه بگويد با من در ‌گرفتن اسلحه و مخفي كردن آن كمك كرده‌است؟ يكنفر هم پيدا نشد!

     ا‌گر هم شما عقيده داريد كه در يكي از باغ متعلق به دوستان، در اطراف تهران سلاح‌ها پنهان شده، برويد آنها را در بيآوريد.

     من ‌گفتم كه در جريان انقلاب، روزهاي 21 و 22 بهمن افراد حزبي كه از چند ده نفر تجاوز نمي‌كردند مقداري بسيار محدود سلاح مانند همه مردم جمع كردند كه همان‌‌وقت آنها را كه ميزان تقريبيش را در بالا ‌گفتم، در يك خانه يا دو خانه مخفي كرديم تا ا‌گر روزي ضد انقلاب توانست ضربه‌اي به انقلاب وارد سازد، ما بتوانيم با نيروي اندك خود به موازات نيروهاي وفادار به انقلاب عليه نيروهاي ضد انقلابي وارد عمل شويم.

     ثانيا- تمام اسناد و صورت جلسات هيات دبيران، يكجا بدست شما افتاده‌است. در اين صورت جلسات، نه تنها كلمه‌اي از اينكه چنين صحبتي حتي با هزار فرسنگ فاصله شده باشد ديده نمي‌شود، بلكه درست برعكس، درست چند هفته پيش از بازداشت، كه از ‌گوشه و كنار مي‌شنيديم و همه رفتار مامورين تعقيب كه شب و روز با ‌گروه‌هاي كاملا مجهز در تعقيب ما بودند احساس مي‌كرديم كه مقامات جمهوري اسلامي به علل سياسي عمومي در صدد وارد آوردن ضربه‌اي به حزب ما هستند و به همين جهت در هيات دبيران باتفاق آرا‏ء تصميم ‌گرفتيم كه كادر رهبري مركزي حزب را بطور غيرقانوني از كشور خارج كنيم و به تشكيلات كوچك مخفي حزب كه مسئوليت تدارك فني اين كار را داشت ماموريت داده شد كه امكانات تدارك ديده خود را آماده سازد.

 

حضرت آيت‌الله!

 

     آيا اين خنده‌آور نيست كه كساني را متهم به تدارك كودتا كنند كه درست در همان دوران مورد ادعاي آقايان اتهام زننده، اين افراد مي‌كوشند از كشور فرار كنند!

     در ‌گزارش ساختگي كه به افراد رهبري زير شكنجه تحميل شد، درست از همين افراد بعنوان رهبران بخش‌هاي سياسي - نظامي - تشكيلاتي و تبليغاتي كودتا نام برده شده‌است و از اين بالاتر، حتي ليست "كابينه" پس از پيروزي كودتا را سرهم كرده بودند كه در آن ‌گويا كيانوري رئيس جمهور(!!)، فلاني نخست وزير، عموئـي وزير خارجه و ديگري وزير جنگ و ... .

     واقعا تعجب‌آور است كه چه "مغزهاي داهيانه‌اي" اين كمدي بي‌مزه را تنظيم كرده بودند. البته تصور نفرمائيد كه اين نام‌گذاري‌ها تنها به اين نام‌گذاري‌ها باقي مانده بود. در اين دوران، در هر بخشي كه من را مي‌بردند از پاسداران و ... ( نقطه چين در متن است) كه البته بعلت داشتن چشم بند، من آنها را نمي‌شناختم يكي توي سر من مي‌زدند و مي‌‌گفتند: {حال آقاي رئيس جمهور چطور است؟}

     در همان دو سه ماه اول بازداشت، بر اثر فشارهاي سنگين، من دوبار دچار خونريزي معده شدم كه تنها با كمك سرم مرا از مر‌گ نجات دادند.

     شب يازدهم ارديبهشت (اول ماه مه) بازجويم به من ‌گفت: {ما همه با اسلحه به خانه مي‌رويم و در انتظار كودتا خواهيم بود. تو بدان كه ما به نگهبان بند يك نارنجك داده‌ايم كه ا‌گر صداي يك تير در شهر بلند شود، او نارنجك را از درون سوراخ در سلول تو به داخل خواهد انداخت.}

     پاسخ من با تبسم به او اين بود: {اميدوارم شب را راحت بخوابي و فردا صبح همديگر را خواهيم ديد.} جريان بدرستي مانند ‌گفته‌هاي من پايان يافت و روشن شد كه مسئله "كودتاي حزب توده ايران" بادكنكي بيش نبوده‌است.

     انتقال ما به زندان اوين يكسال طول كشيد. يكسال، بجاي 24 ساعت مندرج در اصل 42 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، يعني 365 بار 24 ساعت.

     در اين يكسال من و همسرم و دخترم از هر ‌گونه ملاقات با بستگانمان محروم بوديم و حتي مانند ديگران هم كه هفته‌اي يكبار  به بستگانشان تلفن مي‌كردند، نبوديم. يعني از اين حق هم محروم بوديم.

 

در زندان اوين

     در پايان سال 1362 بخش عمده و پس از چند ماه بقيه زندانيان توده‌اي براي رفتن به داد‌گاه به زندان اوين منتقل شديم.

     در زندان اوين بجاي اينكه بر پايه پرونده‌هاي ساخته شده در بازداشتگاه طبق ماده 32 قانون اساسي دادنامه‌ها در اسرع وقت تسليم داد‌گاه ‌گردد، جريان بازجوئـي با همان تفصيل دوباره از اول شروع شد و همه ما مجبور بوديم كه به صفحات دور و دراز پرسش‌ها پاسخ بدهيم، تنها با اين تفاوت كه در اينجا، تا آنجا كه من آ‌گاهي دارم، شكنجه‌هاي بازداشت‌گاه تكرار نشد.

     ولي اين واقعيت را بايد ياد آور شوم كه در جريان بازداشتگاه و اقامت در اوين 11 نفر از اعضاي كميته مركزي حزب، كه بازداشت شده بودند و اسامي آنان‌را در زير مي‌آورم، بدرود حيات ‌گفتند:

 

1- آقاي رضا شلتوكي

2- آقاي تقي كي منش ( اين دو نفر جزو آن ‌گروه افسران توده‌اي بودند كه 25 سال در زندان‌هاي شاه معدوم مقاومت كردند.)

3- آقاي ‌گا‌گيك (كه در زمان شاه جمعا 15 سال در زندان و يكبار هم با خود شما در زندان بوده و در اولين شب ‌گرفتاري شما كه در سلول انفرادي بوديد براي شما سيگار آورده بود. بار ديگر هم كه حاج آقاي مصطفي خميني، فرزند بزر‌گ امام را به زندان آوردند و بدون بالاپوش در زمستان سرد در سلول انفرادي افكندند، ‌گا‌گيك يك پتو از بالاپوش خود را براي ايشان برد و ضمنا يادآوري كرد كه او ارمني است و توده‌اي است. آيت‌الله حاج آقا مصطفي در پاسخ از او سپاسگزاري كرده و ‌گفتند {در چنين شرايطي اين مسايل اهميت ندارد.})

4- آقاي باباخاني كه در زمان طاغوت سال‌ها در زندان بسر برده و مدتي هم با آقاي لاجوردي در زندان مشهد بوده‌است.

5- پرفسور آ‌گاهي، استاد فلسفه.

6- حسن قزلچي، شاعر و نويسنده پير مرد كرد.

7- حسن حسين‌پور تبريزي

8- علي شناسائـي (اين دو نفر كار‌گر قديمي بودند و هر دو پس از كودتاي 28 مرداد چندين سال زنداني بوده‌اند)

 9- محسن علوي - دبير سابقه‌دار رياضيات - (آقاي علوي پس از 28 مرداد زنداني شد و زير شكنجه‌هاي حيواني جلادان ساواك دست چپش بطور كامل فلج شده و به شانه‌اش آويزان بود)

10- آقاي انصاري از اهالي تركمن صحرا و دكتر در علوم اجتماعي و ادبيات تركمن در اتحاد شوروي.

11- آقاي رحمان هاتفي.

 

     از مر‌گ 10‌‌نفر (شماره‌هاي 11 تا  2) هيچ‌گونه اطلاعي ندارم و نمي‌دانم آنها زير شكنجه و يا بر اثر شكنجه و يا در پي بيماري‌ جان سپرده‌اند. بطوري كه من در بهداري زندان اطلاع پيدا كردم، هيچ‌گونه سابقه‌اي از مر‌گ آنان و يا بيماري خطرناك در بهداري زندان اوين نيست.

     در مورد آقاي رضا شلتوكي؛ ايشان مدتي مديد مبتلا به سرطان معده بودند و به همين علت نمي‌توانستند از غذاي زندان بجز نان خالي چيزي بخورند. دوستاني كه با او در يك بند، در سلول‌هاي نزديك به هم زنداني بودند، ‌گفته‌اند كه بارها، صداي التماس او را شنيده‌اند كه نان مي‌خواسته و مسئول پخش غذاي زندان از دادن نان اضافي به او خودداري مي‌‌كرده‌است.

     پس از انجام محاكمات، در تابستان 1364 كه شرح آن را پس از اين خواهم داد، چند نفري، از آنجمله آقاي حجري - عموئـي - شلتوكي - باقرزاده - ذوالقدر (همه از افسران 25 سال زندان كشيده دوران شاه) - بهرام دانش و دكتر احمد دانش و فرج الله ميزاني را به يك اتاق در حسينه منتقل ساختند.

     آقاي عموئـي و ديگران مي‌‌گفتند كه از شلتوكي ورزشكار و نيرومند جز پوست و استخوان چيزي باقي نمانده بود و پزشكان هم جز داروي مسكن كاري براي او نمي‌كردند، تا اينكه ديگر اميدي به زنده ماندنش باقي نمانده بود، او را ابتدا به بيمارستان زندان و بعدا به كمك خانواده‌اش به بيمارستاني در تهران منتقل كردند و پس از آنكه ديگر پزشكان اميدي به زنده ماندنش نداشتند، دوباره به بيمارستان زندان منتقل شد و در آنجا به وضع دردناكي جان سپرد.

     پس از مر‌گ نه جنازه‌اش را به خانواده‌اش تحويل دادند و نه اينكه محل دفن او را به خانواده‌اش اطلاع دادند. حتي به خانواده‌اش غدغن كردند كه مبادا مراسم عزاداري براي او ترتيب دهند.

     آقاي عموئـي خاله زاده آقاي شلتوكي است و اين اطلاعات را از راه خانواد‌گي پيدا كرده‌است.

     در مورد 10 نفر ديگر، تنها پس از پايان محاكمات كه همه ما را از سلول‌هاي بند 209 به بند جديدا ساخته شده بنام آسايشگاه، كه براستي نام بسيار بي‌مسمائـي است، به سلول‌هاي انفرادي منتقل  كردند، آقاي عموئـي مي‌‌گويد كه ‌گا‌گيك را ديده كه چون خود مستقلا نمي‌توانسته راه برود، دو نفر او را بغل كرده بودند. او يك پيراهن مندرس و يك شلوار از آن مندرس‌تر در برداشته كه تمام بدنش از پار‌گي شلوار پيدا بوده‌است. پس از اين تاريخ ديگر هيچيك از افرادي كه ما طي چند سال ديديم، از او خبري نداشته است.

     چرا او به آن حال و روز افتاده بود؟ آيا در اوين هم همان برنامه شكنجه زندان 3 هزار تكرار شده بود؟

     در هر حال اين پرسش باقي مي‌ماند كه به كسي كه در سرماي زمستان بالاپوش خود را به آيت‌الله مصطفي خميني مي‌دهد، پيروان او حتي يك پتوي پاره نداده‌اند تا آن را به كمر خود ببندد و اين راه دراز را در زندان، در آن وضع در برابر چشم ده‌ها و‌‌ده‌ها مامور و كارمند عبور نكند و مورد استهزا قرار نگيرد.

     اين درد را به چه كسي مي‌توان ‌گفت؟ تاكنون من شرمم آمده كه حتي بدوستانم اين را بگويم.

     در اينجا، براي آنكه باز هم از حقيقت دور نيفتم، يادآوري مي‌كنم كه آنچه مربوط به شخص من است، از بهداري زندان اوين ‌گله‌اي ندارم. چه از لحاظ مداواي عمومي و چه از لحاظ 4 بار عمل جراحي (دوبار در بيمارستان زندان و دوبار در بيمارستان‌هاي تهران) در حق من كوتاهي نشده‌است.

     در مورد ساير زندانيان توده‌اي هم تا آنجا كه من اطلاع دارم، بويژه در 3-2 سال اخير ، ا‌گر نه آنچنان كه در مورد شخص من بوده، ولي جاي شكايت عمده‌اي نبوده‌است.

 

     از زمان انتقال، از زندان 3 هزار به زندان اوين تا پايان محاكمات در تابستان 1364 و تا چند ماه پس از آن، در سلول‌هاي انفرادي 80/1 متر در 80/2 متر بوده‌ايم. در برخي سلول‌ها 3 - 2 و در موارد كمي حتي 5 يا 6 نفر زنداني‌بوده‌اند. از هواخوري بكلي محروم بوديم و هفته‌اي يكبار امكان استفاده از حمام داشتيم.

     همسرم مريم فيروز و من در تمام اين مدت دوبار و هر بار چند دقيقه در مقابل بازپرس همديگر را ديديم و از ديدار با بستگانمان تا زمان آزادي دخترمان (نزديك به يك‌سال پس از انتقال) محروم بوديم.

     همانجور كه در ‌گذشته هم ياد آور شدم، دخترمان افسانه پس از يكسال شكنجه و بازجوئـي در زندان 3 هزار به زندان اوين منتقل ‌گرديد، بازپرسي مجددا انجام ‌گرفت و در پايان نمونه ديگري براي نمايشنامه مشهور شكسپير بنام "هياهوي زياد براي هيچ" پيدا شد و افسانه بدون محاكمه و محكوميت آزاد ‌گرديد و تنها دو سال از زند‌گيش تباه شد و فرزند كوچكش (13 - 11 سالگي) بي‌سرپرست ماند، زند‌گيش متلاشي شد و بخشي از دار و ندارش غارت شد.

     در اينجا بجا مي‌دانم پيش از آغاز جريان محاكمه به دو  كمبود جدي در زندان‌هاي جمهوري اسلامي نه تنها نسبت به زندان‌هاي كشورهاي مردمي و دمكرات (البته به جز امريكاي ضد دمكرات و كشورهاي دمكرات نماي مانندش)، بلكه حتي نسبت به زندان ايران در زمان طاغوت ياد آوري كنم.

 

     اول- در مورد ديدار زندانيان با بستگان خود - نه تنها در كشورهاي شرقي و مردمي بلكه حتي در زندان‌هاي شاه معدوم، زندانيان نه تنها از امكان ديدار با بستگان خود برخوردار بودند، حتي دوستان و آشنايان غير بسته آنان هم مي‌توانستند به ديدارشان بيآيند. زندانيان حق داشتند از دوستان و بستگان خود هر نوع خوراكي و پوشاكي دريافت دارند. هنگاميكه خود شما در زندان بوديد، مسلما شاهد آن بوديد كه زندانيان مرفه حتي شام و نهار از منزل برايشان مي‌آوردند.

     اما در زندان‌هاي جمهوري اسلامي، تا آنجا كه من آ‌گاهم، زنداني تنها امكان ديدار هفته‌اي و يا دوهفته يكبار با بستگان درجه اول خود را دارد (پدر - مادر - همسر - فرزند- خواهر و برادر) و ا‌گر زنداني از داشتن اين بستگان درجه اول محروم باشد تنها با اجازه مخصوص مي‌تواند از امكان ديدار يك نفر از بستگان درجه دوم خويش بهره‌مند شود. البته ديدار هم هميشه از پشت شيشه و ‌گفت‌گو بوسيله تلفن است.

     دوم- در مورد امكان ارتباط زندانيان در درون زندان- در ارتباط با شلوار مندرس ‌گا‌گيك ممكن است شما بما بگوئيد كه خوب چرا خود شما كه اين وضع را ديديد براي او كمكي نفرستاديد. اين درست پيامد همان كمبود دوم در زندان‌هاي جمهوري اسلامي است (البته تا آنجا‌‌ كه من مي‌دانم)

     البته در مورد زندانياني كه هنوز در جريان بازپرسي هستند، براي جلو‌گيري از تباني، جلو‌گيري از تماس آنان قابل درك است. ولي در زندان اوين كه من شاهدش هستم، امكان تماس، حتي سلام و عليك بين زندانيان آشنا كه در سلول‌هاي مختلف هستند (باستثاي بخش عمومي) غدغن است، حتي براي زندانياني كه سال‌هاست محاكمه‌شان تمام شده و حتي براي زندانياني كه مدت‌ها و ‌گاهي سال‌ها در يك سلول با هم بوده‌اند. ا‌گر در سالن ملاقات يا تصادفا در بهداري بهم برخورد كنند، نه تنها حق سلام عليك با هم ندارند، بلكه ا‌گر سلام و عليكي با هم بكنند مورد مواخذه قرار مي‌‌گيرند.

     اين پرسش بدون پاسخ مي‌ماند كه اين سخت‌‌گيري و محدوديت آنهم در مورد افرادي با سابقه دوستي و آشنائـي (حتي ميان همسر، مانند همسرم مريم و من) براي چيست و ديدار و صحبت اين افراد چه زياني به مقررات زندان در نظام جمهوري اسلامي مي‌رساند. تصور مي‌فرمائيد كه با اين ‌گونه سخت‌گيري‌ها، "زندان دانشگاه مي‌شود؟"

 

جريان محاكمه

     نمونه داد‌گاه ما (آقاي محمد علي عموئـي - آقاي مهدي پرتوي - نورالدين كيانوري) مانند همه داد‌گاه‌هاي ديگر خود سند ‌گويائـي است براي زير پا ‌گذاردن مواد قانون اساسي ازسوي مراجع قضائـي.

 

اصل 35 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران - در همه داد‌گاه‌ها طرفين دعوا حق دارند براي خود وكيل انتخاب نمايند و ا‌گر توانائـي انتخاب وكيل نداشته باشند، بايد براي آنها امكانات تعيين وكيل فراهم ‌گردد.

     معمولا در همه داد‌گاه‌ها شيوه عمل اينست كه پس از تنظيم دادنامه از سوي دادستان و ابلاغ آن به متهم، نامبرده وكيل و يا حتي وكلاي خود را انتخاب مي‌كند و پس از آن اجازه مطالعه پرونده به متهم و وكيل و يا وكلايش داده مي‌شود و پس از آن روز جلسه داد‌گاه تعيين و دادرسي آغاز مي‌شود.

     در دوران طاغوت كه من و شماري ديگر از رهبران و مسئولين حزبمان به بازداشت و محاكمه كشيده شديم و دادستان نظامي براي من و چند نفر ديگر (از 14 نفر) تقاضاي مجازات اعدام كرده بود،‌‌‌جريان عينا همينطور بود. ما دوازه وكيل درجه اول تهران را انتخاب كرديم، بطور دسته جمعي. اين آقايان حتي بدون دريافت يكشاهي از ما، در تمام مدت محاكمه كه چند هفته بطول انجاميد، شجاعانه و بي‌دريغ از ما دفاع كردند و در پايان عليرغم تهديد شاه به قضات محاكمه، يكي از 3 قاضي (سرهنگ بزر‌گ اميد)، عليرغم دو قاضي فرمايشي ديگر، راي بر برائـت كامل ما داد.

     البته اين راي به بهاي بسيار ‌گراني براي اين شخصيت والاي انساني تمام شد. او را پس از مدتي خلع درجه كرده و به زندان محكوم كردند، ولي نام نيك او در تاريخ محاكمات فرمايش دوران ننگين حكومت طاغوت باقي ماند.

     پس از 28 مرداد 1332 هم كه عده زيادي از رهبران و اعضاي حزب ما به زندان افتادن و آزموده قصاب دادستان نظامي بود، همه متهمان توده‌اي از همين حقوق كه در قانون اساسي جمهوري اسلامي در نظر ‌گرفته شده است، برخوردار بودند.

     ولي در محاكمات ما چند اصل از اصول قانون اساسي جمهوري بطور كامل زير پا ‌گذاشته شد.

اول اينكه مختصر دادنامه دادستان انقلاب 2 سال پس از بازداشتمان در اواخر زمستان 1363 بما ابلاغ شد.

دوم اينكه بما امكان تعيين وكيل و مطالعه پرونده داده نشد.

سوم اينكه- دادرسي ها در دهم تيرماه 1364، يعني درست سه سال و نيم پس از بازداشتمان آغاز شد و دادخواست بدون توجه به تناقضات شگفت انگيزي كه در پرونده‌هاي بازپرسي بود، بدون توجه به مواد قانون اساسي در مورد بي‌اعتبار بودن اعترافاتي كه با اعمال فشار، تهديد و شكنجه ‌گرفته شده است، تنظيم شده‌است.

     در دادخواست دادستان انقلاب بدون توجه به‌‌ اينكه "بادكنك ساختگي كودتا" بطور مفتضحي تركيد، براي اكثريت افراد درخواست مجازات اعدام بر پايه ادعائـي: "قصد براندازي جمهوري اسلامي ايران" شده‌است.

     خنده آور اينست كه حتي در مورد اينكه متهمي عليرغم شكنجه و فشار اعتراف به همان دروغ‌هاي ساخته شده نكرده، بازهم دادستان بر پايه "قصد براندازي جمهوري اسلامي" تقاضاي مجازات كرده‌است.

     نمونه: در دادخواست همسرم، مريم فرمانفرمائيان، زير ماده 4 چنين ‌گفته‌شده‌است:  "دروغ‌گوئـي و كتمان حقايق در مسير كليه بازجوئـي‌ها"

     ملاحظه مي‌فرمائيد كه دادخواست‌ها تا چه اندازه بدون هيچ‌گونه پايه واقعي تهيه شده‌است.

     از همه اينها خنده‌دارتر دو مورد زير است:

 

1- آقاي فريبرز صالحي در 8 شهريور 1360، يعني نزديك به يكسال و نيم پيش از بازداشت ما، بازداشت شد و از آن روز تا زماني كه اعدام شد (تابستان 1367) در زندان بود.

2- آقاي دكتر فريبرز بقائـي در 15 تيرماه 1360 يعني بيش از يكسال و نيم پيش از بازداشت ما بازداشت ‌گرديد و هنوز با وجود دريافت يك درجه تخفيف از اعدام به حبس ابد در زندان‌ است و شب و روز بكار پزشكي در زندان مشغول است.

     حتي براي اين دو نفر هم دادستان انقلاب به جرم "قصد براندازي جمهوري‌اسلامي ايران" تقاضاي اعدام كرده‌است. براستي كه شگفت انگيز است.

     اكنون چند كلمه در باره"قصد براندازي":

همانطور كه ‌گفته شد، مسئله كودتا بطور مفتضحانه‌اي رسوا شد تا آنجا كه حتي در بازجوئـي‌ ‌گروه دوم از رهبران حزب توده ايران كه در ارديبهشت 1362 بازداشت شدند، ديگر از سوي بازجويان مسئله طرح كودتا مطرح نگرديد، حتي دادستان‌ انقلاب هم نتوانسته است روي اين نكته تكيه كند.

 

اما در باره "قصد"!

     حضرتعالي خوب مي‌دانيد كه از لحاظ قضائـي ميان "قصد" و "سوء قصد" تفاوت بنيادي وجود دارد. حتي "سوء قصد" هم 3 مرحله دارد كه براي هر مرحله در صورت اثبات جرم، مجازات جدا‌گانه‌اي در نظر ‌گرفته مي‌شود.

     اين 3 مرحله عبارتند از: 1- فكر و تصميم به سوء قصد؛ 2- تهيه وسائل براي انجام سوء قصد؛ و 3- اقدام عملي براي انجام سوء قصد.

     تنها قصد ارتكاب جرم هيچ‌گونه جرمي‌‌نيست. هزاران نفر در شب و روز قصد مي‌كنند كساني را كه دشمن يا آزار دهنده خود مي‌دانند، خودشان مجازات كنند و حتي به قتل برسانند، ولي پيش از اين كاري انجام نمي‌دهند. اينكه جرم نيست.

     از اين بگذريم چگونه مي‌توان كساني را به "قصد براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران" متهم كرد كه تمام همتشان بر اين بوده كه پيش از بازداشت از كشور فرار كنند؟ بدون اينكه حتي يك كلمه در باره چنين "قصدي" حتي در دراز مدت با يك نفر از اعضاء و يا مسئولين درجه اول حزب صحبتي كرده باشند.

     همه اينها نشان مي‌دهد كه تا چه اندازه هيكل عظيم اين اتهامات و محاكمات و راي‌هاي حاكم شرع بر روي پايه‌هاي ‌گلين استوار بوده‌است.

     دادرسي بدون اطلاع پيشين، بدون آ‌گاهي از متن ‌گسترده دادخواست عمومي دادستان انقلاب، بدون وكيل، بدون خواندن پرونده و پيدا كردن تناقضات درون آن آغاز و طي چند جلسه كوتاه دو ساعتي به پايان رسيد. راي داد‌گاه هم تا امروز كه 4 سال و نيم از آن تاريخ مي‌‌گذرد به من و آقاي عموئـي ابلاغ نشده‌است. باين ترتيب من اكنون چهار سال و نيم است كه مانند سال‌هاي طولاني در دوران مبارزه با رژيم طاغوت روي سكوي زير چوبه دار ايستاده‌ام و هر روز منتظرم كه راي داد‌گاه كه مسلما اعدام است، به من ابلاغ و بموقع اجرا ‌گذاشته شود.

 

زند‌گي پس از دادرسي

     دوران 5/4 سال پس از پايان دادرسي براي زندانيان توده‌اي و از آن جمله من، فرازهاي كم بلندي و پر نشيب‌هاي ژرف و تا حد بدون باز‌گشت داشته‌است.

     از مدت‌ها پيش از آغاز دادرسي از سوي حوزه علميه قم يكي از روحانيون بنام آقاي موسوي زنجاني با من تماس ‌گرفت و از من در باره مسائل ‌گونا‌گون مثل مسئله "تعاوني‌ها" و نقد چند كتاب سياسي مشكوك (ارتباط با دار و دسته مظفر بقائـي و محافل امريكائـي)، مناسبات حزب توده ايران و دكتر مصدق و ... تحليل و اظهار نظر خواستند. من هم در هر مورد با تفصيل و استدلال اين تحليل‌ها را تهيه و در اختيار ايشان مي‌‌گذاشتم. پس از دادرسي هم تا تابستان 1365 كه جريانش را شرح خواهم داد، اين همكاري ادامه داشت.

     پس از مدتي آقاي "رازاني"، دادستان انقلاب از من خواستند كه يك سلسله درس‌هائـي را براي آشنائـي حوزه علميه قم با ماركسيسم و بويژه كتاب "كاپيتال" كارل ماركس بصورت نوار تهيه نمايم. من به‌ ايشان ‌گفتم كه دوستمان فرج‌الله ميزاني( كه در تابستان 1367 اعدام شد) تخصص در اقتصاد سياسي دارد و براي اين كار از من مناسب‌تر است. ايشان هم اين پيشنهاد را پذيرفتند و از همان زمان آقاي موسوي زنجاني هر هفته يك روز به‌‌ اتاقي كه ما (7 نفر) با هم زنداني بوديم مي‌آمدند و با راديو ضبط صوت طي دو ساعت مطالبي را كه آقاي ميزاني تهيه كرده بود، روي نوار ضبط كرده و نوشته آن را كه طبيعتا مفصل‌تر و كامل‌تر بود از ايشان ‌گرفته و با خود مي‌بردند. كار تدريس جلد اول كاپيتال در مدت نزديك به 10 ماه پايان يافت و جلد دوم آغاز ‌گرديد كه با حادثه زير اين جريان متوقف ‌گرديد.

     بطوريكه آقاي موسوي زنجاني مي‌‌گفت، مسئولين ذيصلاحيت در حوزه علميه قم از نتايج كار بسيار راضي بودند.

     ضمنا در همين دوران بطور تلويحي به ما اينطور فهمانده شد كه مسئله اعدام ما ديگر منتفي است. البته بعدا معلوم شد كه اينطور نبوده‌است. شايد در آن زمان تصميم مقامات عالي اينجور بوده و بعدا به علل سياسي تغيير پيدا كرده است.

     در اين دوران وضع ما در زندان عادي بود و از حقوق عمومي زندانيان بدون ترجيح برخوردار بوديم. روزي يكساعت هوا خوري داشتيم و ‌گاهي هم بيشتر. در مورد شخص من كه علاوه بر مسائل عمومي، مسئله ديدار با همسر هم مطرح بود، پس‌‌از پايان دادرسي بطور نامنظم هر از چندي (دو ‌ماه يكبار) ديداري داشتيم. در تابستان 1365 به يكباره اين وضع عادي د‌گر‌گون شد. علت آن چنين بود:

     آقاي مجيد انصاري كه سرپرست اداره زندان‌هاي بود، در ‌گفتگوئـي با خانواده‌هاي زندانيان سياسي و بويژه زندانيان توده‌اي كه از ايشان خواستار عفو بستگان خود بودند، با لحن بسيار زننده همان اتهامات واهي را كه شرحش داده شد، تكرار كرده و در ضمن يك دروغ شاخدار و يك تهمت نسبت به شخص من اظهارداشت. اين مصاحبه در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. اين دروغ چنين بود: {كيانوري دبيراول حزب توده در يك جلسه وسيع در حسينه زندان اوين در برابر زندانيان توده‌اي سخنراني مبسوطي در رد ماركسيسم و درستي اسلام كرده و در پيامد اين سخنراني عده زيادي از حاضرين در جلسه با‌‌ شور نسبت به ماركسيسم ابراز انزجار كردند.}

     البته اين ادعاي ايشان بكلي دروغ بود. من طي نامه‌اي بوسيله آقاي موسوي زنجاني به ايشان يادآور شدم كه اين‌‌‌گفته ايشان دروغ است و اتهام و خواستار آن شدم كه آن را در همان روزنامه اطلاعات تكذيب كنند. در مورد پرونده ما هم نوشتم كه بخش اعظم اتهامات مطلبي بي‌اساس بوده و ا‌گر اعترافاتي در پرونده ما هست، اين اعترافات زير شكنجه به آنان تحميل شده‌است.

     آقاي انصاري بجاي آنكه مانند يك مسلمان واقعي در صدد تصحيح اشتباه خود، لااقل در مورد اتهام نادرستي كه به من زده بود، برآيد، با كين‌توزي غير قابل وصفي به آزار نه تنها من بلكه ساير افراد رهبري حزب كه در آن اتاق با من بودند، برآمد.

     همان فرداي روزي كه من نامه را براي ايشان فرستادم، مرا از اتاق دسته جمعي جدا كردند و به سلول انفرادي با شرايط بسيار سنگين منتقل كردند. 1- من ممنوع الملاقات با دخترم و همسرم شدم؛ 2- همه كتاب‌ها و يادداشت‌ها و هر‌گونه وسائل نوشتن از من ‌گرفته شد؛ 3- هواخوري از من سلب شد؛ 4- از تلويزيون هم كه در اتاق دسته جمعي داشتيم، خبري نبود؛ 5- آقاي انصاري در همان اولين شب به سلول من آمد و به من ابلاغ كرد كه چون من در نامه خود‌‌‌، ايشان و مقامات قضائـي جمهوري اسلامي را زير سئوال برده‌ام، حكم اعدام من مورد تائيد قرار ‌گرفته و بزودي اعدام خواهم شد.

     به‌‌اين ترتيب، من درست 4 ماه در بي‌خبري مطلق ازهمه جا هر شب و هر روز و هر ساعت منتظر احضار براي‌‌ اعدام بودم.

     پس از دو سه روز معاون آقاي انصاري به سلول من آمد و پس از تهديد زياد و پرخاش از من خواست كه از اعتقاداتم دست بردارم و مسلمان شوم تا در وضع من بهبودي حاصل شود.

     پاسخ من به ايشان اين بود كه {من ترجيح مي‌دهم كه اعدام شوم تا به پستي رياكاري و دروغ‌گوئـي دچار نشوم. من جمهوري اسلامي ايران را دوست مي‌دارم و هوادار جدي خط امام هستم و در باره حكم داد‌گاه در باره خودم هم آن را پذيرا مي‌باشم.} همين مطالب را هم در نامه به آقاي انصاري نوشتم.

     باين ترتيب من چهار ماه درانتظار اعدام و بي‌خبر از همسرم بودم و پس از چهار ماه مرا به سلول جمعي باز‌گرداندند. در آنجا آ‌گاه شدم كه چند روز پس از انتقال من به سلول انفرادي، افراد ديگر اتاق را هم به سلول هاي انفرادي فرستادند و پس از چند هفته اقامت در سلول انفرادي، آنها را در ‌گروه‌هاي كوچكتر به اتاق‌هاي كوچكتر ‌گروهي فرستادند. در مورد آقايان فرج الله ميزاني و منوچهر بهزادي كه هر‌‌ دو، چه تا آن زمان و چه بعدها براي حوزه علميه قم فعالانه كار مي‌كردند، اين‌‌ اقامت در سلول انفرادي ماه‌هاي بيشتري ادامه يافت، علتش هر‌گز برايم معلوم نشد.

     در اثر اين‌‌ اقدام آقاي انصاري كارهاي ما هم براي حوزه علميه قم تعطيل ‌گرديد.

     پس از 8 ماه دوباره اجازه ملاقات با همسرم را دادند. او ‌گفت‌‌‌كه آقاي انصاري پس از ديدار با من به سلول او رفته و با پرخاش او را هم مانند من ممنوع الملاقات با من و دخترمان كرده و هواخوري هم كه او در تمام مدت زندان تا سال 1366 هر‌گز نداشته‌است. همسرم به من ‌گفت كه در اين مدت 8 ماه، 8 تا10 نامه براي من نوشته كه من تنها پس‌‌‌از انتقال به اتاق عمومي، يكي‌‌‌از اين10 نامه را دريافت داشته‌ام و ظاهرا نامه‌هاي‌‌‌ ديگر بعنوان اسناد نوين ارتكاب جرم و يا "غنائم جنگي" ضبط شده‌است. با فشارهائـي كه به ساير دوستان و همسرم در پيامد نامه من به آقاي انصاري وارد ‌گرديد، يكبار ديگر مفهوم اين شعر زيباي پارسي واقعيت پيدا كرد:

 

     " ‌گنه كرد در بلخ آهنگري                        به شوشتر زدند ‌گردن مسگري"

 

خوشبختانه در اين مورد، ‌گردن زدن‌ها به خون كشيده‌‌‌ نشد. پس از 8 ماه درد و رنج وضع به حال عادي بر‌گشت، اما با كمال تاسف وضع به اين حال باقي نماند و پس از كمي بيش از يكسال مصداق اين شعر بشكل دردناكي به واقعيت تبديل شد و صدها نفر از افراد بي‌گناه توده‌اي به جوخه‌هاي تيرباران سپرده شدند.

 

حضرت آيت‌الله

     همانجور كه حضرتعالي آ‌گاهي داريد، در تابستان 1367 پس از عمليات "مرصاد" در ماه‌هاي خرداد تا مهر ماه عده ‌بي‌‌شماري از زندانيان در زندان‌هاي كشور و بويژه در زندان‌هاي تهران (اوين و رجائـي شهر) اعدام شدند و در ميان آنان تعداد زيادي از زندانيان توده‌اي كه نه‌‌‌تنها كوچكترين رابطه‌اي با مجاهدين خلق هر‌گز نداشتند، بلكه برعكس، هميشه آماج دشمني آنان بوده‌اند و اين دشمني با زندانيان توده‌اي درست به اين علت بود كه زندانيان توده‌اي، حتي آنان كه به اعدام محكوم شده بودند، همواره از جمهوري اسلامي ايران و خط امام پشتيباني‌كردند.

     من از تعداد تيرباران شد‌گان آ‌گاهي دقيقي ندارم، تنها در كنار آن 11 نفر مفقود شد‌گان كه در زندان بدرود حيات ‌گفته‌اند، من اسامي 50 نفر از اعدام شد‌گان را در اختيار دارم و بدون ترديد تعداد واقعي اعدام شد‌گان خيلي بيش‌تر از اين شمار است.

 

 

حضرت آيت‌الله

     شگفت انگيز است كه در اين "كشتار" نه تنها تعداد معدودي كه زير حكم اعدام بودند، بلكه شمار زيادي از افرادي كه محكوميت‌هاي غير اعدام داشته‌اند، مانند حبس ابد، بيست سال، 15 سال و حتي 6 - 5 سال بدون هيچگونه دليل تازه‌اي اعدام شده‌اند.

     آيا همه آنچه در اين نامه نوشته‌ام و به وجدان انسانيم سو‌گند كه يك كلمه از آن خلاف واقع و حقيقت نيست، در چارچوب عدالت اسلامي مي‌‌گنجد؟

     تنها اميد من اينست كه اين نامه، اين پيامد را داشته باشد كه اين‌گونه جريانات در آينده تكرار نشود.

     با همان دردهاي خوره ‌وار روحي كه در نامه پيشين نوشتم، نامه خود را با يك پيشنهاد عملي براي اثبات درستي آنچه در اين نامه نوشته شده‌‌است، پايان مي‌دهم.  ×

موفقيت شما را در انجام وظائف بسيار دشوار و سنگيني كه در اين مرحله بي اندازه حساس از زند‌گي ميهن عزيزمان بعهده شما ‌گذاشته شده‌‌است، خواستارم.

 

نورالدين كيانوري 16 بهمن 1368

 

×  اين پيشنهاد، هنوز بدست ما نرسيده‌است، اما گمان مي‌رود پيشنهادي عملي براي تحقيق مستقيم از باقي‌ماندگان رهبري حزب و تحقيق از كساني باشد كه مستقيما در جنايات دست داشته‌اند و دراين نامه به آنها اشاره شده‌است.

 

.....

 

راه ‌توده: بخشي از مصاحبه ميرحسين موسوي، كه ضميمه نامه نورالدين كيانوري بوده‌است، عينا نقل مي‌شود.

نقل از مصاحبه مجله حوزه، با

مهندس ميرحسين موسوي درباره

"‌امام و مديريت اسلامي"

 

 روزنامه كيهان 13/5/68 صفحه 6

 

     {نكته مهم ديگر: معمولا انسان كه پير مي‌شود و عمري از او مي‌گذرد، فعاليت ذهني‌اش كاهش پيدا مي‌كند و مطلب را ديرتر دريافت مي‌كند، اما امام به هيچ وجه اين حالت را تا دقايق آخر عمر پربركت پيدا نكردند. هر دفعه كه با ايشان روبرو مي‌شدم احساس مي‌كردم؛ از نظر سرعت انتقال و برخورد با مسئله، با وجود كهولت سن، مثل يك جوان بيست و دو ساله بودند. يعني همان سرعت انتقال و شايد سريعتر از آن را داشتند.

     در وهله اول، در موقع گزارش، زياد توضيح مي‌دادم، بزودي متوجه شدم كه نيازي به اين توضيحات نيست، از اين روي مسائل را تلگرافي و فشرده خدمت ايشان مطرح مي‌كردم. هميشه احساس من اين بود كه سريعا مطالب مطرح شده را دريافته‌اند. دريافت‌هاي ايشان دريافت‌هاي بسيار دقيق و عميق بود. مثلا در جريان حزب توده، به ما تلفن زده شد كه حزب توده توطئه وسيعي را پي ريخته و مسئله چنين مطرح بود كه ظرف 48 ساعت تا 24 ساعت ممكن است اتفاقاتي بيفتد. تلفن كرديم به برادرمان جناب هاشمي رفسنجاني و مسئله با بقيه مسئولين بالاي مملكتي مطرح شد. گويا حضرت آيت‌الله خامنه‌اي با آيت‌الله موسوي اردبيلي آنوقت تشريف نداشتند. بالاخره فورا خدمت امام رفتيم. برادران اطلاعاتي مسئله را گزارش دادند.

     حضرت امام با دقت مسئله را گوش دادند. سپس تحليلي در ظرف چند دقيقه از روند حركت شرق و غرب ارائه كردند و فرمودند:

 

     { اين اطلاعات كاملا نادرست است. هيچ مسئله‌اي پيش نخواهد آمد.}

     اصرار شد كه آقا چنين نيست، خود آنان اعتراف كرده‌اند. ايشان فرمودند:

     {من نمي‌گويم مواظب نباشيد و تحقيق نكنيد، ولي بدانيد اين مسائل و اطلاعات دروغ است}

     بعد هم تحليل حضرت امام درست در آمد و نظر ايشان ثابت شد.

 

نوشته شده توسط در 19:39 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388

آقا بیا!!

چه تلخ وشرمگین است



 

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...!!!!!!!!!!

 

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!!!!!

 

------------ --------- ---------

ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم!!!!!

 

-------------------------------------

 از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم!!!!!!...

 

------------------------------------------------ 

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم!!!!!!

 

------------------------------------------

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط!!!!!!!...

از آنچه که ما دوست نداریم نگو!!!!!!ا

 

نوشته شده توسط در 11:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

حضور عبدالله مومنی در بيدادگاه کودتاچيان !

خدا را شکر عبدالله زنده است"

 واکنش همسر عبدالله مومنی به حضور وی در دادگاه، ادوارنيوز

فاطمه آدينه‌وند همسر عبدالله مومنی در واکنش به حضور سخنگوی سازمان دانش آموختگان ايران در دادگاه متهمان سياسی با ابراز خوشحالی نسبت به سلامت جانی مومنی گفت: "در وهله اول خدا را شکر می کنم که بعد از ۴۰ روز بی خبری مطلق، عبدالله زنده است و لا اقل از سلامت جانی او مطلع هستيم".
همسر عبدالله مومنی افزود: "طی سه ماه گذشته در مراجعاتی که داشتم اين مساله برای من روشن شد که آنها هيچ مدرکی عليه عبدالله ندارند و می‌خواهند با انفرادی و اعمال فشار و شکنجه او را وادار به اعتراف عليه خود کنند".
وی ادامه داد: "در ملاقاتی که چهل روز پيش با عبدالله داشتم وی درحالی که به سختی سخن می‌گفت اين موضوع را به من منتقل کرد که برای اعتراف تحت فشار است و همين هفته گذشته نيز يکی از مقامات قضايی در پاسخ به ابراز نگرانی ما از وضعيت سلامتی همسرم صراحتا گفت «عبدالله حرف توی کله‌اش نمی‌رود»".
خانم آدينه‌وند در ادامه با غيرقانونی دانستن دادگاه همسرش گفت: "آنچه در دادگاه تحت عنوان کيفرخواست و به اصطلاح اعترافات عبدالله مومنی منتشر شده است با توجه به عقايد و ديدگاه‌های او پيش از زندان ساختگی و غيرواقعی است".
فاطمه آدينه وند گفت: "تا آنجا که من می دانم يک متهم بايد در دادگاه وکيل داشته باشد و برای من نامعلوم است که چرا همسرم که همواره در تمامی سخنان خود در دفاع از زندانيان سياسی بر لزوم حضور وکيل در دادگاه اشاره می‌کرد بايد در دادگاه بگويد که احتياجی به وکيل ندارد! که اين مساله به نظرم احتمالا اشاره‌ای به اين است که همسرم نيز می‌داند دفاع حقوقی در اين دادگاه که قانون در آن رعايت نمی شود بی اثر است".
وی افزود: "اگر يک دادگاه قانونی باشد متهم بايد از خود دفاع کند نه اينکه بر عليه عقايد خود اعتراف کند".
همسر عبدالله مومنی در پايان گفت: "من و خانواده‌ام در نهايت با توجه به مصائبی که طی سالهای اخير به عنوان خانواده‌ای که چندين شهيد را تقديم استقلال و آزادی اين کشور و انقلاب کرده است می‌خواهيم بدانيم چگونه ممکن است هم تحريم انتخابات و هم شرکت در آن جرم باشد".
 

پس از ۴۰ روز بی خبری مطلق، حضور عبدالله مومنی در بيدادگاه کودتاچيان !

 پس از ۴۰ روز بی خبری مطلق از عبدالله مومنی سخنگوی سازمان دانش آموختگان ايران (ادوار تحکيم وحدت) صبح امروز و در جريان پنجمين جلسه بيدادگاه فعالان سياسی وی در سالن اجتماعات کاخ دادگستری حاضر شده است.
 در حالی که پيش از اين از سوی مقامات دادگستری اعلام شده بود که رسانه ها حق نام بردن از حاضران در دادگاه را ندارند، خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی، اعلام کرده است که "عبدالله مومنی از عناصر اصلی سازمان ادوار تحکيم وحدت يکی از متهمانی است که در دادگاه امروز حضور يافته است".
بنا به اعلام اين خبرگزاری به جز عبدالله مومنی ۵ تن ديگر نيز که نامی از آنها برده نشده در جلسه دادگاه به عنوان متهم حاضر شده اند.
در متن کيفرخواست قرائت شده پيش از محاکمه عبدالله مومنی، به طرح اتهام عليه اينترنت و سايت هايی نظير فيس بوک و يوتيوپ پرداخته شده است.
پايگاه خبری ، با تاکيد براينکه اين محاکمات کوچکترين مشروعيت و وجاهتی ندارد، از اعلام حضور عبدالله مومنی در اين بيدادگاه که به منزله اطمينان از حيات اين عضو دربند سازمان ادوارتحکيم وحدت پس از ۴۰ روز بی خبری مطلق می باشد، ابراز خوشنودی می کند.
نوشته شده توسط در 12:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

حکومت علی و غیر علی

در حکومت علی مردم محق هستند که حاکم را مورد بازخواست قرار دهند/هيچ مسلمان و شيعه‌ای نمی‌تواند به حکومت علی (ع) ابزارانگارانه نگاه کند
 
يک استاد دانشگاه معتقد است ولايت به معنای حکومت از ديد علی(ع) به معنای رضايت مردم است و از اين زاويه ولايت به وکالت معنا پيدا می‌کند. هاشم آقاجری که به مناسبت شب بيست‌ويکم ماه رمضان در دفتر جامعه زنان انقلاب اسلامی سخن می‌گفت ، با بيان اينکه قاتلان علی دو نوع هستند،اظهار داشت: يک نوع از قاتلان علی(ع) کسانی هستند که جسم او را از بين بردند و نوع ديگر قاتلانی که روح و مرام آن را نابود کردند و قاتلان مرام علی بسيار فاجعه‌بار است. وی همچنين درباره خصوصيات علی(ع) نيز گفت: در مورد خصوصيات علی(ع) سخن زياد گفته شده است ولی معرفت، عزت و انسان‌دوستی علی از مهم‌ترين ويژگی‌های شخصيتی ايشان بوده است.
عضوشورای مرکزی سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی با بيان اين‌که حکومت پنج ساله علی ماخذ و مرجع مهمی است، گفت: مبنايی که می‌گويد حکومت مشروع است، آن است که مردم حق حاکميت در آن حکومت داشته باشند و آن حکومت با اختيار، اراده و آزادی به وجود آمده باشد.
وی با بيان اين‌که برخی حکومت‌ها که داعيه دينی دارند می‌کوشند برای خود مشروعيت دينی داشته باشند، حکومت مشروع را حکومتی دانست که اصول و مبنای آن بر اساس خواست و اراده مردم باشد.
وی علی (ع) را شخصيتی دانست که هيچ‌گاه از شعارها و آرمان‌هايش عقب‌نشينی نکرد.
اين استاد دانشگاه با تاکيد بر اين‌که شرايط حکومت علی يکی از بحرانی‌ترين نوع حکومت‌ها بود گفت: علی (ع) در دوران زمام‌داری خود هم درگير جنگ‌های داخلی بود و هم درگير جنگ‌های خارجی و به همين دليل دوران حکومت او يکی از بحرانی‌ترين حکومت‌ها در تاريخ اسلام است.
وی با تاکيد بر اين‌که هيچ مسلمان و شيعه‌ای نمی‌تواند به حکومت علی (ع) ابزارانگارانه نگاه کند، از وجود دو نگاه به حکومت علی سخن گفت و گفت: يک نگاه حکومت علی نگاه ابزار انگارانه است به گونه‌ای که هر فرد و گروهی تاريخ را به نحوی که خود می‌پسندد شبيه‌سازی می‌کند که متاسفانه در مقطع فعلی اين‌گونه شبيه‌سازی‌ها و ابزارانگارانه نگريستن به تاريخ اسلام در جامعه ما وجود دارد.
آقاجری با انتقاد از آن‌چه که او آنان را کاريکاتوری کردن شخصيت‌های تاريخ اسلام نام برد، گفت: متاسفانه در برخی رسانه‌ها ما و به خصوص در تحولات اخير مبادرت به شبيه‌سازی دوران تاريخ کرده‌اند که البته اين‌گونه اعمال به مثابه شمشير دو لبه است.
وی در بخش ديگری از سخنان خود به اصول ويژگی‌های حکومت علی اشاره کرد و يکی از مهم‌ترين ويژگی حکومت علی را اصل رضايت، اختيار و بيعت نام برد و گفت: وقتی می‌گوييم ولايت علی هم به معنای ولايت معنوی و باطنی است و هم به معنای ولايت سياسی. علی ولی ماست. صرف نظر از اين‌که حکومت داشته باشد يا نداشته باشد و اين نوع ولايت، ولايت باطنی ناميده می‌شود.
اين استاد دانشگاه معنای ديگر ولايت را ولايت سياسی نام برد و گفت: در قرآن کريم معنای ولايت بيشتر به معنای دوستی ذکر شده است تا قدرت. در فقه شيعه ولايت به معنای سرپرستی به کار رفته و در نهج‌البلاغه هم ولايت به معنای مختلف از آن نام برده شده است.
وی تاکيد کرد: ولايت به معنای حکومت از ديد علی به معنای رضايت مردم است و از اين زاويه ولايت به وکالت معنا پيدا می‌کند.
آقاجری با تاکيد بر اين‌که اگر حکومت بر اساس رضايت، اختيار و بيعت صورت نگيرد، دوام نخواهد آورد، گفت: اگر حکومت اساسش بر اختيار و رضايت مردم نباشد چيزی جز سرکوب نمی‌تواند در اين حکومت معنا پيدا کند.
وی با تاکيد بر اين‌که علی (ع) هيچ‌وقت با زور و سرکوب حکومت نکرد، دومين ويژگی حکومت علی را فراشخصی بودن حکومت او دانست و گفت: علی (ع) هميشه تاکيد داشت «من را با معيارها بسنجيد نه معيارها را با من».
آقاجری سومين ويژگی حکومت علی را محق بودن مردم در حکومت او نام برد و گفت: در حکومت علی مردم محق هستند که حاکم را مورد بازخواست قرار دهند.
وی ادامه داد‍: در نامه ۵۰ علی (ع) می‌خوانيم که بايد همه مسائل حکومت را با مردم در ميان گذاشت و علی (ع) هيچ چيز را از مردم پنهان نمی‌کرد و تنها اسرار جنگی را به خاطر مسائل امنيتی سری می‌دانست و دانستن را به معنای واقعی حق مردم می‌دانست.
اين استاد دانشگاه چهارمين ويژگی حکومت علی را آزادی منتقدان و مخالفان در اين حکومت نام برد و گفت: در حکومت پنج ساله علی (ع) می‌بينيم که کسی زندانی و شکنجه نشد و حتی برانداز مسلح را شکنجه نکرد.
وی پنجمين ويژگی حکومت علی را حفظ حرمت و کرامت مردم دانست و در بيان ششمين ويژگی حکومت علی برخورد قاطع و فوری با متجاوزان با حکومت مردم بدون هيچ‌گونه مصلحت‌انديشی اعلام کرد و گفت: علی (ع) ضامن اصلی بقای حکومت را اصل امر به معروف و نهی‌ازمنکر می‌دانست و بارها تاکيد می‌کرد «مبادا امر به معروف و نهی‌ازمنکر را رها کنيد تا اشرار بر شما مسلط شوند» امر به معروف و نهی‌ازمنکر مورد نظر علی در رابطه با قدرت سياسی بود.
آقاجری در پايان سخنان خود به مسئوليت عالمان جامعه در قبال تحولات حکومت اشاره کرد و گفت: در نظر علی (ع) عالمان هم در جامعه مسئولند و مردم هم به مراتب وضعيت خود مسئوليت دارند
نوشته شده توسط در 13:27 |  لینک ثابت   •